قالب وبلاگ


آفتاب کنگان
 
نویسندگان
نظر سنجی
کابر گرامی چه مطالبی را در این وبلاگ بیشتر قرار دهیم؟







جعبه حدیث

ذکر روز
بزرگ مرد تاریخ

جملات قصار

دانشنامه مهدویت
دیگر امکانات

 گپ یومیه؛ خاطراتی از کنگون قدیم (10)

"جمعه" می خوات  واگردت ؟  

 تو او روزای کنگون قدیم، یه بچی دنیا اومد، تو روز جمعه،( وبه همی خاطر اسمش جمعه نهادن) که همه جا تعطیل بید، اما خونه ی اونا همو روزی همه منتظر او بیدن، دایه با فرزی خاصی، نافش چید ویه گرند کوری، زد سرش... دِیش(مادرش) هم همو روز رحمت خدا رفت. ...بواش بعد از چند مدت یه زنی دیگه واسد...کنجیر زن بوا و اوقات تحلی، خوشی نیم بند جمعه به هم زد، ومثه غروب بعضی جمعه ها، دل جمعه هم می گرفت وسی دی ئی که ندیده بید می گربید. ته دیگ بن پاتیل، چنگی خرما، نون بن حصین نونی با چی شیرین استكان كمر باریكو، ازجمله شوم وچاس وناشتای، او بید. شوا،  اگر گربه ی هم میو، میو  میکرد زن بواش، ری او می نهاد . طی بواش فتنه می کرد که ای جمعو، گربه اورده تو خونه، صدا می د ت تا کاکاش خو پرو وابیده، ...سرگرمی جمعه که شو ری بون می خوسیدن، شمردن ستاره ها بید و تو شوای که ماه بید، سی کردن دومی ما ه تا وقتی، که،  نه دیار ویبید. و روزا هم کُلفتی زن بواش، از اووشیرین اوردن از سر چاه (مریم)  تا قلیون چاک کردن سی مهمونا، ودس جمعه به اندازه روزای هفته، خرنگ تشی ریش افتاده بید و ... توکار چاله وپری مز و  تنیر،هم، روش می انداختن، ....

گاه گداری که جمعه تو کی چه می رفت سی بازی، وقتی که گرم بازی بید یه مرتبه ازتو خونه شون صدا می اومد : جمعو جمعو  بیوبیو .. . جمعه هم یه چشی ری بازی بچه ها ویه چش هم ری در فدا که همی حلا  زن بوا با پنگاش نخل سیش نیا. ؟ ...                                

تو بازی وکی چه ولب در یا و باغ هم، فگر،  ری جمعه می بارید. سلوم یه روزی اومد دماش ؟ بیو بریم سی بلبل! ! جمعه که خیلی " یاسی" بازی وابیده بید. دل به دریا زد وبا سلوم رفتن تو باغ، یکی از گردای تر دل یه دمیتی اشكوندن و اومدن با کمک یه بچی دگه تلله پیشی جفتی ری، گردکو درس کردن، با خیط داخل تلله وخرما(خفتی)  وبستنش تو یکی از درختای که بیشتر وقتا بلبل اونجا می اومد، و می رفت... وبعد رفتن پشت بند باغ منتظر، .. . بعد از ساعتی دیدن، صدی چلیخ چلیخ بنجیر تو همو در ختکو بلند وابید . دو رفتن، طی درخت، سی جمعه گفتن، یلا برو بالا، جمعه هم تو شور، با یه بدبختی رفت اونجا ؟ تا خواس ری کلنگه دس دراز کنه دید یه مار گتی ری کلنگه وکی، خوش قلمی پیچیده ری کلنگه، دمش هیلو می خورت(انگار می گوت: ای هی هی هی) ، سر و گردن هم علامت سئوال؟  جمعه انگار که از سرسروک دومن می  اومد . خوش رسوند به سلوم : م. م . مار ، دوستای  جمعه وخوش باهم  در رفتن؟  جمعه همی طور که می رفت خونه تو راه تکه بند وتکه شلنگ وچیای از ای دس می دید ... بنظرش می اومد مارن/؟ ...  سلوم اینا قضیه جمعه و پیش دمیت ومار و.... سی بقیه تو بازی ومدرسه وخونه  با برداشت خوشون  تعریف  می کردن، نخیرتو محل پیچید که جمعو خیلی خطری وابیده . نه بوا،  ازش راضی ن و نه زن بوا، دیگه هر کجا خرابی ویبید یا مشکلی پیش می اومد صی ده  می اومدن سراغ او؛ / توره  دیگون می برد می نهادن,ری، جمعه؟  جی توره جواب باید بدت؟ جالبوت طی بویه غرق ویببید می گفتن همش مال فگر جمعو ون؟ بند لباسی ری بون با افتوو می پکید و لباسا،  پشک ویبید ری جمعه شک بیدن و یه روز باد از شمال تش از چاله ای دیر اورده بید وتو شلیخه ی توری ما ل یه کسی ؟ هیچ ... جمعه بردن پاسگاه (آخر بدشانسی بید).... دیگه جمعه آ ک وعاصی آبیده بید.  هردفعی بعد ای گپا که سی جمعه درس میکردن، زن بواشم دیگه عیدش بید.  با دوتا دساش یه کفی می زد. وبه هم دیگه می مالید ومشت سئوال زیر دماغش؟  یه دسی توقدش،  سی بواش،  می گفت: نه گفتم ؟!  نه گفتم؟! ای اخر شر ویبوت سیت..... جمعه دیگه گت وا بیده بید، ولی تنها خوش می فهمید كه گتن، تصمیم گرفت دیر وابوت  رفت طی گاراج، مدتی فکرکرد . گفت : نه برم یه جی که دیگه چشمم به کسی نفته؟ ... پا واسد که از گاراج دیر وابوت از دیر دید یه پیر مردی از بالا میاد. ویه بخچی ری کولشن، تند تر رفت تا کمکش کنه ؟ رفت نزیکیش ؟ گفت عامو کجا ؟ بده بخچت تا کمکت کنم ؟ عامو اول گفت ای خدا خیرت بدت ،؟  وهمی که جمعه  بخچه نهاد ری کولش – عامو گفت ای کلکو نمی خوام ؟ خوب که فهمیدم تونه جمعوهسی ؟  جمعه گفت: بله – عامو گفت برو سی ثواب مردهات وکار بخچم نداشته باش؟ .... جمعه گفت : خاب عامو سی چه؟  عامو گفت : حلا والش برو .  برو. دگه نمی خوام.

- جمعه  بعد از مدتی با لنجی رفت  گطر ... وانجا مدتی دمای کار می گشت که یه هندی سیش گفت ؟ رپیک می آی  تو سیرک کارکنی ؟ جمعه گفت سیرک چنن ؟ رپیک گفت : بیا (کی لی) آسونه ؟ و بعد از آموزش  قرار شد؟ تا جمعه تو  پوس میمون، برت وشکلک در بیارت ؟ ... وخلاصه تو شوه ،  نمایش جمعه تو یه گرگور مانند بزرگی تو طبقی بالی با حلقه ملاق بزنت، و همی طورگرفتار نمایش بید که بی خبرکی . یه اژدهای اومد داخل گرگور، که راس راسکی تش از حلقش در می اومد،  جمعه ا زترس نزیک بید زهرش بترکه؟ شروع کرد به داد وفریاد ؟  یه مرتبه  یه صدی آشنای بگوشش خورد. تا صدی سلوم ن ، سلوم : بوا جمعه منم رفیقت  زهرت نرت ، ای قسمت سیر ک سیش میگن سورپریز....و.  .. جمعه گفت : خونه آباد سور پریزه. م  كردی؟....  وجمعه اونجا تا مدتی کار کرد. ... تا اینکه بحرین وقطر سره چن تا جزیره با هم حرفشون شد. .... ای ور بزن ... او ور بزن .... نخیر شایع وابید که تمام  ای اختلاف وجر ودعوا های بحرین وگطر(سر جزایر حوار وجراده) زیرسر جمعن،(توقالب رسانه های  امروزه حساب كنیم) .. ای طوری درمیاد.... برخی سایت ها وروزنامه ها هم علیه ش مطلب نوشتن : جمعه؛ آتش  زیر خاكستر/ جمعه هر روز بدتر ازدیروز ------ جمعه خوشم تو باغ نبید یه روزی : نظر زیریكی از مطالب داد ونوشت ما هرچه می كشیم ازدست افرادی مثل  جمعه است.

 تا این كه یه روز از چشوك خونشون صدای آ‍‍‍‍ژیر میا د. سطل اوی ور داشت. فكر كرد خونه ی كسی سوخته؟ كه بره بقول خوش كمك همسایه شون، دید چراغ گردون ماشین پلیس، خواست واگردت ، شرطی اومد، سیش گفت: انت جمعه* ؟ جمعه گفت : هله؟   انه جمعه !& خیر؟ شرطی گفت: الف هله- انت موقوف، یلا(امش جدامی) معی الی مخفر (للمخفر)@..... سلوم دُمی جمعه سی می كرد نیفهمید بگربت یا خنده كنه با خوش گفت بدبخت جمعه چسب و لزگه ی دنیا سیش چسبوندَن... بعدها جمعه از حبس زنگ زد سی عاموش گفت می خوام وا  گردم ؟ عاموش هم كه پیر مردیین گفت : ها وا میگردی؟ اگر باپیرم واگشت توهم وا می گردی؟...... 

-          نامها در این مطلب فرضی هستند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------برگردا ن برخی لغات محلی به فارسی روان:

1-فرزی: چابكی2- گرند كور: گره سخت3- پری مز/فری مز/ : اجاق نفتی 4- حصین: نا ندان وظرف نگهداری نان 5- یاسی: دلتنگ  6-خرنگ: زغال سرخ شده7-  صی ده: مستقیم 8-خو پرو: بدخواب 9-توره: روباه سان 10-  پشك: پراكنده 11- كنجیر: نیشگون و... جمله های عربی* تو جمعه هستی؟--- & بفرما (خوش آمدی) بله من جمع هستم@ شرطی : هزار خوش آمد به تو ،  بازداشتی، سریع بریم پاسگاه...


طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]

-          گپ یومیه؛ خاطراتی از کنگون قدیم (9)

-          چشمه ،

-          به کنگون قدیم با جاده ی خاکی (راسته) که ازدس بالی محل می گذشت، بندرمی گفتن. با توجه به کنار دریا بیدن و کارو بار مردمش، یه آباد ی ساحلی بید خونه های روبه دریا وکی چه ها یی  که بیشتر از بالاتا دومن، محل ومسیر صحرا وا   بیدنه، اهالی، به دریا میرسیدن نشون می داد. که طبیعت هم سی  مردم  نقشه ی جامع می کشه .گترا یا د شون میاد:  که حتی روزای سرد زمسسون بخاطر شکل خاص خونه ها وری به دریا بیدن، جی سی تکیه دیواری  بره افتووی  کم گیر می اومد....- اما  یه جا بید( هسه) به اسم چشمه که بیشتر روزا گویا افتوو با ا ونجا قرار داد داشت . وصب ها طلوعش از بالی  کُه"  چشمه بید واز ری سر کَُه افتوو به انجا انگاراول  سلام می کرد. و مخصوصا از ری  جاده که پرانتزبین دوتا پنجه  دس می نهادی ری پیشونیت، تا افتوو به چشت نگیرت ، او  طرف که" سیل می کردی تو دومنای کُه و جی که تنب وتپه ها مثه اینکه با هم جافت نهاده بیدن. سی جا بگیرن واونجا گویا سینه کُه پاره بید ویقه اش واز بید یبن بالا وپائینی تپه ها  توبین ای همه خشکی وخورده سنگ یه منظره سوز مشط وتیتی، که تو در درتو از دیر پیدا بید. سیش می گفتن: "چشمه"،

-          دریا با  او عرضه واعتبارش نتونس مردم کنگون از چشمه جدا کنت . سی چه بخاطرای که کُه وکمر وای دره ها همه خشون چلونده بیدن وخلاصه کرده بیدن تو چشمه-ازطرف راس وچپ بالا دس چشمه دوتا رود خونه ی  فصلی گت  با  هم دس داده بیدن وپشتیبان چشمه، ود س  راستت  میتونی قنات ها هم ببینی تو ددله کُه و نخل وکنارودرختای دیگه، همونجا خوش کرده بیدن. کار آ دما ی  زحمتکشی  بیده که اونجا زندگی می کردن، باغی در سمت چپ بالا دستی ، توشیب تند با انواع خمه ومور و رطوبت دائمی ونخل های دوقلوئی و با فاصله کم درمسیر مستقیم قرار دارن (داشت) دومن تر سمت راست ازنقطه اصلی چشمه وحرکت اوو با جذول که مووینای کچیک و زالو توش زنگی می کردن ، و روش هم پرپروک وپخشه عسل و شیطونک می رفتن ومی اومدن  و از کنار جذ ول، نخل ها هم انگار جلوت رژه میرفتن ویه جورائی بترتیب قد  مودب  وبا حوصله از چشمه اوو می خوردن، تو کمر کش تنب قبله ی چشمه همینجا یه سری دیوار وستون ودیوارهای ساروجی بید. وقشنگی وطراوت وشا د اووی چشمه بیشتر از همه جاش اینجا چش می گرفت . سایه مشط  ی که از دو طرف  کُه وکمر هم با گرفتن گرمای افتوو به لطیفی سایه کمک می کرد. وبارانداز خوبی بید سی اونای که از بالا خیمه وزخال می اوردن واز دومن حشینه خشک وموین  میبردن بالا، چی پونا، هم با بزاشون ظهرا اونجا وقت  اوو، استراحت،  هم دیگه میدی دن،سی اهل محل هم بخصوص تو زمسسون تفرجگاهی بید وواچیدن بزباز وترشووووسی بچی ها سنگ  کنارزدن،  یه کمی بالاتردراوردن گم پلوهم رواج داشت. ... وحکایتی ازتپه ی قبله ی، چشمه هم تعریف کنم: دس دومنی، زریبه ای بید. که با خار وکلنگه وکنده درختا حصارکشی شده  بید وکم وبیش سوزی و چیای ایطوری می کاشتن، با دس به دس شدن چشمه داری حال وروز چشمه هم زرد وسبز وابید. بستگی داشت ؟  یه عاموئی علاوه بردومن که کشت کار داشت  رفته بید دس با لی که معمول نبید و گذر او نبید؟! وروزا مشغول بیل ومنتیل بید یکی از وقتای که تو خین خوش گرفتار بید، عاموئی از دومن با ش، سلام کرد وگفت: نه خسه ؟  اونجا  چه خرابینی میکنی؟  عا مو(1)بیلش نگه داشت ودسی نهاد ری قد بند لکی ش... وگفت اگه خدا بخواد. می خام اینجا یه کمی پیاز و پرگو شامی بکارم ... عامو(2): خدا عقلی سی بچ هات بدت ؟ ای دومن اوو عاجزی تو کرزا میرت ؟-

-           عامو (1): گفتم اینجا زمین نوی ان، آبادش  می کنم، گلش مرخ دارن؟ وبعد، هنر،  ای ین که مو اوو بیارم اینجا وکار کنم  دومن که خوش خوشی  اوو میرت . ..-

-           عامو (2): هم دو رس  می گی ؟ حلا دس ت ، کپپه نزنت ؟

-          عامو(1): دسی که کار کرده کپپه نمی زنه دسی که  کار کم کنت، چشه بیل وابوت کپپه می زنه ...

خلاصه اوو  چشمه با جذول زمونه رو بید و نسل اندر نسل مثه ای اوو جذ وول  اومدن تو چشمه رفتن ولی خورده  سنگای تو جدول موندن شاهده ماجراها وبچه های که با تیر کمون، تمرین هدف زنی می کردن،   وگپ وحرفا وصدای زنگ تو خره پازنای گله وچاله های سرد و چلوس ای نیم سخته و  سنگای دید زده، از پخت وپز در جمعه ها وایام نوروز وسیزده بدر و زنگ کل کل ها ی، دی دوماد ای که  قدیما گاهی اونجا سر اوو می بردن،  ای روزگار وای دنیا سی قدیمیایی  که هنو افتوو اول صب، بالی چشمه می جورند ویعنی هررو از نو.... مرورخاطرها وگذر حادثه ها وسی جوونا امید وآرزوهای دیر دراز و  درسی از ا و  طبعیت زیبا وقشنگ که همه دره ها می رسن به  دریای وصل وابیده، به اقیانوس یکی وی بن، همه قطره ای  از جنس اوو....

 

- برگردان لغات محلی : 1- دس بالی : دست بالائی 2-بِره  آفتووی :آفتاب گیر3-هسه: هست 4- صب : صبح 5-کُه: کوه 6-پرانتزبین دو پنجه دس: سایه بر چشم با موازی قرار دادن انگشتآ ن سبابه واشاره روی پیشانی 6- تنب : تپه وبلندی نسبی به سطح اطراف درمحدوده چشم انداز جغرافیائی یک منطقه 7-جافت : مسابقه/ رقابت 8- جذول: جدول/ کانال آب 9- دومن : پائین تر10- پخشه : زنبور/ حشره ی کذائی 11- زخال: زغال 12- خیزم : هیزم 13-  مشت : متراکم /14 – تیت : خالص 15- کرزا: کرت 16- ترشوو / بزباز /گم پلو: ازبوته ها  وعلفهای کوهی   17-خار/ کلنگه / کنده : تیغ / شاخه / تنه درخت 18-سنگای دید زده/ چلوس : سنگهای اجاق/ هیزم نیم سوخته 19-اوو: آب20- کپپه: تاول

 

                                                      عبدالمجید اورا




طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ دوشنبه 24 مهر 1391 ] [ 01:57 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]
گپ یومیه:خاطراتی از کنگون قدیم (8)

هد اگ؛ "هد گ "

 روزای که دریا، پر، خالی ویبید وگاهی بو سهکی نفسش ازخور گز بلبل ،  تا خور عبدالسلام تا باغ شیش سی خیلی ها قاصد بید. که اوو عوض ا بیده و موج وکف با حرکت خشون نشون میدادن که از سکون وکم تحرکی بدشون میاد وپاکی دریا با غوغی موجش تو طاقچه ی خونه های محل و   با لالایی خوندن  دیای قدیم سی طفل ها ی  آنروزا قاطی  ویبید ومی پیچید  سی اونای  که مردای امروز هسن، تو محتک وکروپیچ، خواب ناز میرفتن،  لالایی دیا برای طفل ها  از دگایگ خوآور تر بید. سی چه که تو لالایی دیا به بچه ها درس تلاش وزحمت میدادن وشفارش میکردن که رفتن به مکتب وخوندن درس امید آرزوی اونا هس، که باید براورده ویبید. وبچه گتر هم لب دریا محل بازی شون بید. وقتی موج جلو می اومد عقب می رفت ری او لمرای مرطوب که راه می رفتن جی پاشون می موندتا موج بعدی اما از و اثر پاها فقط خاطراتی بیشتر نمونده، یکی از مشغولیاتی که بچه  ها داشتن، هد گ بید، با خیط ومکسرگاهی هم با مشخله ومکنار و آرد. وبیشتر موینایی که ای طوری میگرفتن، می بردن خونه  وتو توه ه نونی می برشندن وبا خرما می خوردن که چه بامزه بید و مقووی. ومحل صید  تو گوودی بید... و سی قلاب طی اسکلی آهنی وپله ی آهنیش که ماشوه ها  ریش، می بسن، ویا ری اسکلی سنگی سی جی هداگ روزای که نببر بید با هم کلنجار بیدن، اوزاره هداگ با خیطی چند متری، بلط یا مهره یا یه سنگ سی لاخ وچند تا قلاب تو قوطی چبریتی وبعضی هم شباط سی شب درس می کردن، سی هدگ با جالبوت وسایل بیشتری می بردن ومنتب باشون بید. چند تی هم با بوچ تو کیسه نیلونی یا با بند یه چی در حد جلیقه  شنو سی هدا گ  درس میکردن، ئیم یا (هیم) از کرم ودوچ وبلبوح و د مبل هایو وخمیر و نغر وکمچه تا گوشت بعضی موینا مثه، چلغ لغ ،  حشینه و چش برو .وپشت سوزو و.... کرم  لب دریا گاهی وقتا که عامله می کشیدن یا بین پر خالی او، با نصف حشینه وسوت زدن و پیدا وابیدن کرم  از جیی که موج عقب میرفت کرم از سوراخی بیرون می زد سی حشینه بخوره ومی گرفتنش وتو قوطی،... دو چ وبلبوح ودومبل هایو ایناهم تا دلت بخوات زیر سنگهای لب در یا البته با مراسم خاص.  وبچه ها بیشتر از سر سرگرمی وبازی سی هداگ میر فتن وکنار او تو دریا شنو میکردن، ستاره وسینی ازی چیا هم جمع میکردن ، ومعمولا موینای که می گرفتن با شباط : شبشبو/ بیاه / ودنور واسلاس بید. وکم بیش موینای : زمین کن ، اگل، ارازی، شعری، با قلاب وخیط میگرفتن،یه برنامه خاصی هم سی گرفتن موین داشتن،مثلا : تا موین نبر می زد  ری خیط شب میزدن، بلکه وی مشتن تا موین فلاب ببرت وبعد میزدن ریش تا اساسی موین قلاب غیط داده باشت.     وسر سنگ وجای خوب سی هدا گ هم اسم سی خوشون داشت. تو یکی از اوزوزا که نببر خوب بید، حموود که ری حساب سابقه  ونرگدیش ری سنگ پهنی، همیشه می رفت واونجا می نشس، چن تا بچی دیگه هم ای ور و اوبر و ایساده بیدن.... او روزکو هم رفت اونجا وشروع کرد خیط انداختن و هبیث هم نببربید. عبود که خیلی هم خوش نیت بید ومعمولا بدردش  می خورد...  حموود هم خوش نداشت که کسی غیر خوش کارش روو باشه، اومد گفت حالا خیططت شییر ویبوت ، هی کوود کردی؟  یه کمی  هم  وال تا مو هم اینجا هدگ کنم. ...  رما دد بستن. تو گوش حموود نرفت که نرفت، عبود نشست وسی ری دس حموود سی می کرد. وبعد یه مرتبه به حمود گفت فهمیدی بوام  اینا دیشو از گطر رسیدن ؟ حمود با بن کنگش یه کمانچه ای زیردماغش کشید وگفت ها ع راس میگی چه اورده؟ عبود گفت هیچ یه دلی حلوا مسقطی یه کمی هم ؟سم  سبال . ..  والی یه کمی جات هداگ کنم. افرین ؟ و.. حموود گفت : بیو بووا  مو از کی سیت میگم بیو،  بیو هداگ کن  مو وتو ازی حرفا نداریم.. بیو وعبوود جی حموود ری سنگ  نشست وکلی کیفش کوک آبید ...   وبعد از تمام شدن وقت هداگ 0عبود  طرف خونه  راه افتاد.  حمود هم چند قدمی پس سرش گرفته بید ودما ش می رفت. نخیرحموود راه  خونه ی عبود هی میرفت . وخوش رسوند به  عبود، حموود  : خاب حلا که دیگه ه کمی حلوا مسقطی سی مو که میدی؟ عبود: اچوء سی چه حلوا ؟ حموود گفت: مگه نه مو جام دادمت تا هدگ کردی؟ عبود : برو عامو اولن تو صحاب اونجا که نیسی ؟ بعدش هم نه بوام از سفر اومده ونه حلوا داریم . فقط ای  یا د ت باشه که وقت خوبی وکمک  کردن فکرکن هرکس طرفتن، حلوا دارت یا بواش از سفر اومده  خا ب یادت نرت. .. حموود فهمید که چه اشتباهی کرده و....

  ( نام ها در این خاطره فرضی هستند)   

برگردان کلمات محلی:  

 هداگ / هدگ: صید ماهی با فلاب 2- پر وخالی : جزر ومد3-محتک : گهواره اولیه نوزاد 4- کرو پیچ : قنداق نوزاد 5-هیم /ئیم  : طعمه 6- نغر: هشت  پا 7- دوچ وبلبوح ودومبل هایو: تخم  خرچنگ/ وانواع حلزون8-کمچه: نوغی ابزی از خانواده حلوزونها 9: خیط : ریسمان ماهیگیری 10- شب: یکباره خیط را کشیدن 11- غیط : بلعیدن 12-کوود: خوب جمع کردی 13- رما د د: کلمه ای برای تحذیر14- گطر: کشور قطر 5ا- کمانچه ای زیر دماغش کشید: کنایه ازاینکه آب بینی را با پشت دستش خشک کرد.16- سم سبال: بادام زمینی 17- عامو: عمو 18- اچوء : ببین 19- نرگدیش: قلدر مابی 20-شییر : گیر کردن قلاب و.

 عبدالمجید اورا


طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]

                                     

خاطراتی از کنگون قدیم

بقعه متبرکه معروف به [سید غریب] در ضلع جنوب غربی گلزار شهدای کنگان، که بویژه عصرهای پنج شنبه مورد زیارت و اهتمام خاص ، همشهریان و میهمانان از سالهای خیلی قدیم بیده، و اونجا خیلی از مردم بواسطه توسل و واسطه قرار دادن این سید عزیز بین خود و خدا با دعا و نذ ر به مرادشون میرسیدن و انشاء الله میرسن. و از اعتقادات قدسی بسیاری از مردم محل حساب ویبوت.

یه روزی، از روحانی معروف و دوست داشتنی شهرمون، مرحوم حاج آقا شیخ مرتضی میرزائی(رحمة الله علیه) درباره سابقه این آستانه سوال کردم؟ ، شیخ گرانقدر با حوصله و مهربونی بسیار،  پنجه های دسش، تو ریش پرپشتش فرو برد و سیمائی محزون و متفکرانه گرفت و روایت را با نقل از گترای قبلی شروع  کرد. :.... تاریخ دقیقی ازش ندارم، ولی می گن سالها پیش زمانی که  طلبه ها، سی درس خوندن به نجف اشرف معمولا پیاده هم می رفتن( مشرف  می شدن)، سید هم که مسیر برگشتش به کنگون می خوره ، ظاهراً ایشون از اهالی منطقه مهر فارس و او طرفا بیده، دور بری مغربی به کوزه گری می رسه، میاد می بینه تعدادی از اهالی تو محله دوربرهم نشستن، از یه طرف سیادت تازه وارد و چهره نورانیش، و از طرف دیگه حس قوی مهمون نوازی و ارادت ویژه به سادات جلیل القدر باعث ویبوت . که سید آن شب درکنار ملجا ومآمن ومیز بونی خوبی بیتوته کنه و حتی گعده گردان او شوو کو هم  از سید می خواد که روضه ی ابا عبدالله (ع) سیشون بخونه، و بعد روضه و خوردن شوم و کمی گپ و سالفه، سید همونجا به خوو و استراحت، باقی مونده شوو می گذرونه و صب  بعد از نماز، راه می افته و بسمت کووش و میره و میره تا می رست . .به تنگ اخترو اونجا،  یه "دُزسر گردنه ای " مسلح سر راهش میگیره ... وسی سید میگوت هر چه پول وچی داری بنه؟ و برو... سید سیش می گوت مو چی ندارم ؟.... و پس از جر وبحث دُز با تفنگ  به سید تیر میزنه! وسید می افته و جان به جهان آفرین تسلیم میکنه . دُز میاد می گردتش، چی پپدا نمی کنه.... و دز راه می گیرت  ومی رت جلوتر و اونجا هم به یه گله بزی و یه چی پون میرست. و اونجا  باز هم دُز بولکمی در میاره، و سی چی پون میگوت : یه کهره ی  سیم بگیر... چی پون می گوت، بفرما  همش مال خوتن، هرکمُُوتا که، کیفتن بگیر، دُز تفنگ گنش، مینه ری زمین و تو بیابون دُومِی کهره،  کهره قدیم هم که کارخونی نبیدن مثه اشکال مُت می کردن و د وو می کردن . تا دُز رفت دُومِی کهره.  ...  لابد؛ چی پون که دلش دید کرده بید با خوش گفته ؟ خونه خراب حالا کهره عدانی خوبو می گیره – بعد هم می گوت سرش ببر و بعد پاکش کن و بعد هم سیم کبابش کن..... چی پون،  همی طور که دُز غافل بید تفنگش واسد تیری زد زیر دس دُز،  دُز هم درجا  افتاد و جون داد. و چی پون تفنگ می اندازه و با گله بزی از اونجا دیر ویبود.... و بعد قافله ی از اونجا رد ویبن، می بینن  که یکی افتاده و مرده، همونجا دفنش می کنن، و میان یه مقداری ای ورتر، .... با جسد بی جان  سیدی جوون،   در مسیر روبرو میشن، خلاصه جسد سید رو، ور میدارن  و میارن با خُشون کنگون،  و چون محله کوزه گری از او سمت محله اولی کنگون بیده میان اونجا و پرس و سوال، میرسن  به میزبان، شوو گذشته سید و اونجا با اکرام و احترام  و غم اندوه  در حالیکه  نام و نشانی هم از سید نداشتن، تشریفات غسل و کفن و تدفین، اهالی قدر شناس و ارادتنمندان آل رسول (ص) از سید غریب که از او موقع دیگه ای اسمکو  جا افتاد.  و در مقبره قدیمی کنگان به خاک سپرده شد و زیارتگا ه مردم واقع وابید......               

 

برگردان کلمات محلی :

 

:1- گترا = بزرگترا 2- سی درس خوندن : برای ادامه تحصیل 3- دور بری= حدودای 4- ویبوت = می شود5- گپ وسالفه = حرف وصحبت ها  بیشتر در گذشته 6- کووش = سمت جنوب (قوس)7- چی پون = چوپان 8- بولکمی = شکمو – زیاده خواهی  وحریص بودن9=سیم(سی مو) = برای من 10- هر کمو تا = هر کدام 11- کیفتن = مایلی – دوست داری. 12-می گوت = می گوید 13- اسمکو =  نام -لقب  14- کهره = بزغاله 15- وابید = شد- قرار گرفت. 16- جون = جان 17- ای ورتر = این طرف تر18- شوو= شب هنگام

19- دُز= دُزد- سارق 20- می رت = می رود.....21- عدانی = بز یا بزغاله عربی منسوب به خواستگاه اولیه  این نوع دام در کشور یمن .

 

نویسنده: عبدالمجید اورا





طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ یکشنبه 9 مهر 1391 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]

(تجسمی نوشتاری ازمحله ی  مرکزی در کنگان قدیم)

 

کنگون قدیم؛ با محله ی  وسطی اش  که از لب دریا روبروی اسکله ی آهنی تا باغ لیموری درازا  داشت. با همین خیابون اصلی وکی چه های تنگ وباریک که از شمال وکوش وصلش وبیدن همینجا چش وگوش محل، بید. چپره، لب دریا محل خرید وفروش موین وحشینه و....صبحه گه، چنعد واسبیتی ودارو، خاروو...خرید وفروش ویبید. یه جفت پیرمرد (دوقلو) که بسکت موینی همیشه همراهشون بید واز دشتی می اومدن یه پای ثابت بقالی موین بیدن  وبشیر کازرونی ... البته  محلی ها هم تو کار بید ن. چه سی کاتخ وچه سی صور وچه سی سوغات وخریدوفروش.....ضی فه هائی هم که شی گراشون، گطر وبحرین وکویت بیدن .، با سله وبعضی هم با زنبیل پیشی می اومدن چپره که موین تازه بخرن موینا بعضی هاش ای قد، تازه بید ن،  مثه  هامور که تا توپاتیل هم، مت مت- می کردن!...

وقتی می اومدی تو براهه بوی گذر وروید وشبت وگشنیز پیاز تا زه وبا .دنگون و تماته خچو سه پنجو محلی یه حس خشی وامی جفتی.  د و تا کا سب درس حساب  بیدن که خدا رحمتشون که  "تا نگن" مرحوم شب انداز ومرحوم حمودی، هی چیای . که گفتم ری گونی یا زیراندازی بی شیله وپیله بساط می کردن وبدون ای که تربارشون ویترینی بچینن ! خوب وگنه خت  جدا کن همی که داشتن روبروت بید. ترازی شون میزون وچرب می کشیدن واگه یکی از لنگای ترازی که معمولا بلی بید اضافه وزن داشت او یکی را با سنگ ویا قوه پا سنگ سیش درس می کردن تا کوک کو ک باشه. ... تو همو کنا رو گوشه ها هم مرحوم منصور هم سنگ موروک مثه دوامه پیچ میداد. ویه یک تومنی هم  میدادنش...-

تا تو بازاریم  حکایتی بنقل از بنده خدائی بگم :  یکی از ناخدا ها از یه دکون داری می پرسه ؟ که ای روزا چه تو براهه خیلی دوماش می گردن؟ تا از خارج بیارم می خیم سفری وابیم؟ دکون دار می گوت. ای ی نگو ای روزا سی کرکم وبزار توسر می زنن؟ ناخدا هم می گو: ها راس . دکون دار می گو ؟ با خوتن، ای که بلد بیدم سیت گفتم. ... ..

نا خدا رفته بید ولنجی شاحن از بزار وکرکم اورده بید... ناخدا اومد طی دکوندار  همونای که گفتی اوردم ... دکوندار گفت حلا یه نیم کیلوی بیار تا بینم چه ویبوت ؟ نا خدا گفت ای عامو خونت آباد مو یه لنجی بار اوردم بقیه اش چه؟  دکون دار گفت همو روزی یه زنی  دومی کرکم وبزار می گشت. وبعد هم فهمیدم که  داداش فرستا ده بیده تو براهه، او هم دوباره سراغ مو اومده بید؟ ... راوی میگوت که یه سال بعد رفتم خونه نا خدا دیدم از درفداش تا  تو لیوانش همه پودر زرد ونارنجی وسرخن.. . از ناخدا سوال کردم اینا چنن ؟ گفت اللی سلمک اینا نونین، که خالوت تو سفره ام

 

نهاد ه  ...

       ...بالا تراز براهه تی میدون (فلکه) دکون میوه فروشی  منتقی (محمد تقی) کازرونی بید. خربزه وهندونه و....کل بنده ونار وسیب وآلو وانگور سی فروش داشت.انگورا معمولا تو لوده انگوری جلو دکون بید. که گنزای سرخو، پاری مال چنار شی جون پاری هم مال چپره  موینی خومون ری لوده انگوری کوود میکردن، خیلی هم جیل بیدن . وبا سلوچه علامت میدادن که اوقاتمون تحله نزیک نوابین.؟!اما قضیه عاموئی که پار وپیرار اوسا لکو به بچش قول انگور داده بید هم شنیدنی ین.... بچی با بواش هم از نزیکی انگورا رد ویبیدن که ؟ چش بچه به انگورا افتاد. او دهن کلکو اشکست؟ بچه سی بواش گفت : اف جون .از اینا که پار گفتی سیت می خرم. بوا که بهم خورده بید. گفت سی  دفعی دیگه . بچه گفت : الا حلا  خلاصه بوی بیچاره رفت طی منتقی وپاکت کاغذی مخصوص خرید ن گرفت واومد طی لوده انگوری ، بچه هم.... کم لور، ها بوا ازینا .  .  بوا شم می گفت صب کن مهل بده اشتو نکن همی طور باهم کلنجار بیدن ... گنزا هم تو سه طبقه دور سر بوا وبچه، دوره گرفته بیدن.بوا هی کش کش گنزا می کرد وشعر که بگیر کمر بگیر درخت بی ثمر بگیر سی گنزا می خوند. وسی بچه ش می گفت بوا  اشتو نکن ؟ پنه نکن ؟نخیر تو همی حیث وبیث گنزه گنه که از او انگور مس مس بید نهاد پس گردن بچه که لیکش رفت اسمون بوا ش پاکت انگوری انداخت تولوده انگوری.  وبا دندون کپ کرد جی نشک گنز وبه اصطلاح سم کشی کنه؟ یکی دوید برت سنگ گرم بیارت  بنت ری چی گز گنز...بچی کو یه کمی بله اروم گرفت ... منتقی با لهه شیرین کازرونی گفت : کاکو ای چی گنچوشاید خوب بشه چی گاز باوو خوب شدنی نی؟ بوا ی کو سی بچی  کو گفت : بوا خدا خیرت بده مال اشتو می کنی مهل نمی دی، پنه میکنی؟ ای هم عاقبت کارعجل عجلی؟ گنزهم که فراون گنز اینجا خوش کمن؟ از کازرون هم میارن،؟...

بالاتراز دکون منتقی دکون اسفند یار کلاتی بید وفروشنده تنقلات ووسیله  ها ی  پلاستیکی وربنی؟ بچی های محل هم یه شعری تو ای رابطه داشتن : نو، نو،  تو نی لون طی اسفندیار دونی پنج زار-

 وبالاتر، دکون حاج عبدالکریم کازرونی که آرد سی محل می اورد. بالا تر هم دکون مرحوم زار خلیل سفالی بید که نوشت افزار و... داشت و...

روبروی مسجد،  گاراج بید  سرویس بوشهربا اتوبوسهای  کل محمود وزاغی رفت وآمد می كردن.اونجا خوش حالت یه دکه مهمی داشت. بچه ها سی جمع کردن سر پلیت وتک وتوکی هم سی جمع کردن فیلتر سیگار اونجا میرفتن . جونای قدیم هم اونج جمع می شدن وبا هم وقت میگذروند ن . وصدی قهقهشون به اسمون میرفت... وتوهمون اطراف هم باغ لیموری از چشمه وپاریو اوو، سیش می اومد وصدا ی کورین وبلبل وبنجیر، سی هر عابری حس خاصی میداد... فضای سبزطبیعی که با یه پیرمردی رو بید. ویه بیل کچیک سه گوش.....  

خدا رحمت کند قدیمی ها را...یادشان بخیر.

برگردان کلمات محلی به فارسی روان:

1-چپره  = فروشگاه ماهی 2-براهه= بازار    3-لیموری = لیموئی    4- حشینه= ماهی ساردین   5-گه= زود

6-چنعد= ماهی شیر 7-اسیبتی/خارو/ دارو/هامور = اسامی ا نواع ماهی 8-مت ، مت= پرش9-تماته= گوجه فرنگی 10-روید= تربچه 11-بادنگون= بادنجان 12- دوامه= اسباب بازی چرخونکی 13-گنز= زنبور 14=سلوچه= نیش/ دنباله حشرات 15-لوده= ظرف جابجای ونگهداری انگور که از شاخ وبرگ همان درخت می ساختند.- 16- بزاروکرکم = ادویه وزرد چوبه17-کورین/ بنجیر: پرنده کوکو /گنجشک 18-سر پلیت = سر فلزی شیشه نوشابه 19-مهل = مهلت 20- پنه = تاریک کردن /سایه انداختن21- اشتو= شتاب22-ربنی =پلاستیكی 23-جیل= عصبانی 24=كوود= جمع زیاد 25-پاری = تعداد زیاد 26-تحله= تلخ 27-اللی سلمك= خدا سلامتت بداره 28-كه = كوه 29 داداش= خواهرش 30- لیوان= تراس جلو اتاق 31-موروك= گرد 32-شاحن= پر 33- شی گر= شوهر34-كاتخ = قلیه / خورش 35-پیش = برگ درخت نخل 36- پاتیل = دیگ /قابلمه 37- گذر= هویج 38- قوه= باطری قلمی بزرگ39- خت= خودت 40-خچو= چاق وچله 41 تانگن= تركیب محلی پیش نیاز استعمال یك كلمه غیر متعارف 42-ربنی = لاستیكی

عبدالمجید اورا





طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
برچسب ها: نجوا كنگان، عبدالمجید اورا،
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

خاطراتی ازكنگون قدیم؛ مدرسه و روزای بارونی(5)

سا ل 1354- بید. رفتم با (دی) خدا بیامرزم كلا س اول ابتد ا ئی، ثبت نام كنم، د رمدرسه هم، بسیاری از هم سن وسالام با گترها اومده  بید ن، سه جلدی دسشون بید ویه پوشه ی مقوائی....مدرسه اختر(سابق) فدی خیلی گتی داشت، دور تا دورش هم یه دیوا ر گچی، كوتاكی كشیده بید ن، ساختمونش  تقریبا به شكله T بید. سه تا اتاق تو كله وپنج تا  كلاس كه قطاری دُمی هم بیدن وجلوش هم یه طارمه در طول ساختمون، سقفش هم، چندل وبوریو... در و نیمد ركلاسها تخته ای وآبی رنگ، كف كلاس وطارمه با سیمان صا ف كه بچه ها بعضی وقتها كه چش مدیر یا معلم دیر می دیدن، كف اسكی، می ر فتن. دوسه طرف طارمه، با سنگ ما لون، پله زده بیدن، جلو پله ی وسطی یه میله پرچم وسطش یه پا یه سیما نی،... آبخوری در ضلع شرقی مدرسه كنا ردیوا ر، دو سه تا  درخت بید لار و پریّ تی و چَن تا پرپروك وگُنز، مجموعه آبادی او قسمتِ كو بید. مُستراب ها هم در ضلع غربی بید، مدیر مدرسه او سالِ كو مرحوم آقای عبدالله پروین بید...بعضی دیا" كه بزاشون رد كرده بید ن، دست بچه هاشون گرفته بیدن و سی ثبت نام آورده بیدن مدرسه و بساط سالفه بین زن ها پهن بید یكی میگفت بچم ماه دُو دُو دُرُس وا بیده، یكی هم ماه رجب.... و از ای گپا و ری هم كلاس نمینهادن.  ما مث بقیه بچه ها مجهز...لباسمون یه تك پوش خط خطی بید و یه شلوار مرمرشكی تسمه لكی  مخصوص و یه كفش ته سبزكتونی و یه كیف آبی با زیپ معدنی كه داخلش یه دفتر كاهی بیست برگ و مداد پرچمی و یه پاكون معمولی ...و بماند كه بعد ها با سر لاستیكی پنی سیلین كه تو نفت مینها دیمش. پاكون درست میكردیم...و بعد تَر، كه سی كا ردستی، خاگ مرغ رنگی و پله تخته ای یا با شیشه شربتی و نفت چراغ موشی درست می كردیم و می بردیم و دعوای زنگ خونه با تسمه رِبِنی هم گرفتاری خاص خُش داشت...اگه بخوام اسم بچه های كه هم كلاسم بودن بیارم. تقریباً همشون یادم میاد. خلاصه بعد ثبت نام رفتیم تو فدی مدرسه- بچه های دوم تا پنجم خیلی گُت بیدن. حتی بعضی خط سبیل زده بیدن. دوتا خانم به نام روشنكار و ملاح زاده قرار بید درس كلاس اولی ها بِدن و یكی از ای، خانم ها گببه فوتبال كچیكی كه روش نقاشی مثلث بود آورد وسط بچه ها گفت فعلا برین بازی و یكی زد زیر گببه تا هوا رفت و بچه ها منتظر، از بدشانسی، گببه توبغل مو اُومد دومَن وتا مو گرفتمش،یكی از بچه ها با كپ د ا دن، یه ساعت وستن واچ بدون عقربه ای ری مچ دسم دراُورد وگببه ول آبید، بقیه بچه ها سر رسیدن،یكی می گفت لیلام لیلام بزن زیرش، ... یكی دیگه جا ر میزد شی باغی بزن،...صد یاد فوتبا ل آمر ی كی .؟نمی دونم سی به سی، چل به چل، دومی گببه بیدن .؟ بچی كوچیكا قید بازی كردن زدن.چون توبازی، كیف وبچه هم جی گببه شوط وی بید....بعداز چن دقیقه، فر ا ش اومد وگببه را نجات داد،... وگفت: خانم ملاح زاده می گو كلاس اولی بیان اینجا طی پله صف بگیرن، كارشون داره؟ خانم محترم اومد وبا زرنگی، انگار ری صندوك تما تی افتاده بید...بچه های تر تمیز ورك  ورنگ دا ر، سوا وجدا كرد. وبرد تو كلاس خوش،... وبقیه هم شدن سهم خانم روشنكا ر، مو هم جز با چندتا بچی ناهموار، ونتراشیده وچند تا گنگ زبون و لار، مثه خم،برد نمون تو كلاس....،كت ونیمكت تخته ای جدا از هم تا ته كلاس چیده بیدن، یه صندلی  آبی آهنی وتنكی، طی در سی خانم معلم، بچها ی گتووقد ونیم قد مخلوط....اونا ی كه بیشتر با هم رفیق بیدن، سر نیمكت می نشستن، وسی دوسا شون جا می گرفتن، واگه كسی سرنیمكت می خواس بشینه كه ازش خوششون نمی ا ومد با یه تنه تو كف كلاس، پهن وایبید،...با صدتا بدبختی، وسطای یه نیمكت جا ئی، گیرم اومد، ای هم باید كیفم روپام می نهادم....انگار تو ماشین بیدیم سر نیمكت وته نیمكت، خیلی مشتری داشت...خانم معلم با یه گُرد 60 سانتی و دفتر كلاسی كه با پلاستیك سفره ای نقشه داری جلد گرفته شده بید وارد وابید. بوی عرق و گرما برای خانم معلم خیلی زجر آور بید و به قولی:  بعضی بچه ها بوی بشوش می دادن، بچه ها همه به خانم معلم نگاه می كردند... با توضیحات خانم معلم كه او موقع زیاد متوجه اش نشدیم و نه حالا می تونیم بازسازی جملاتش كنیم. كلاس رسماً شروع شد و یه جورایی انگار آن گُرد با ما گپ می زد. نه خانم معلم،  و پس از مدتی زنگ تفریح زده شد... زنگ مدرسه هم یه رینگ یا توپی داخل رینگ ماشین بود. كه با یه بند نیلونی به تیر سقف طارمه هی لَنگا بید. و چند دیقه گذشت... فراش اومد كه : بچه ها! بیین تغذیه بگیرین دوباره، ای بچه های گپو بیدن كه مث فشنگ صف گرفتن و بقیه هم تا آخر صف، ... كلوچه بین بچه ها تقسیم كردن بعضی ها خوردن و بعضیا تو كیف قایم كردن كه ببرن خونه...برخلاف یه روزی كه بعدها برای واكسن اومده بیدن مدرسه بچه بید كه از ترس سیزن در می رفت،   معلم ها و فراش برای گرفتن فراری ها از واكسن به مدیر كمك می كردند و یه بچه ای هم گرخته بید. تو مستراب قایم وابیده بید به مدیر خبر دادن فراش رفت. گرفتش و به زور برای زدن واكسن آمادش  كرد. و ری زمین تلاره كش تا تو تارمه آوردش. جای پای ترمزش هم با توجه به نو بودن لنتاش خطی عجیب در كف طارمه انداخته بید... و بعد زنگ كلاس، ایوب و صلوح همیشه تا قبل از ای كه معلم بیاد تو نیم در زندگی می كردن و خانم معلم كه هم از دس همكارش عصبی بود و هم با ای بچه های تحمیلی، خیلی كلافه بید. بعد از مدتی خانم معلم روی تخته سیاه با خط زمینه درس را با این علائم ا- ا- ا- شروع كرد و گفت روی این بنویسین و بعد نمونه مداد گرفتن هم در میان دو تا پنجه به بچه ها نشون داد و... روزها گذشت تا اینكه باد كوس پر كرد و اُورها چپه چپه تو آسمون جمع وابیدن و آفتو ناپدید و سایه تیره تاری ری مدرسه و كنگون درست وابید. نهیب شروع وابید برق شمشیری از سینه آسمون تا كف زمین انگار شلاق مینداخت بچه ها كه خیلی ترسیده بودن با هم گپ میزدن ایوب به خانم معلم گفت: اجازه: بزا هی میرن خونه تا ما هم بریم خونه، خانم معلم گفت بشین خطرناكه تا بینم مدیر چی میگه؟ از نیم در سلوم نگاه می كرد می گفت ای بچه ها دیامون اومدن دُمامون... بعد از كلی بارون بعضی از دیا و بواها  با چتر سنتی كه دو طرف بن كیسه نیلونی را تو هم به شكل مثلثی تا زده بیدن رو سرشون نهاده بیدن و منتظر بچه ها بیدن و بعد از زنگ خونه بچه ها سنگ پهن پیدا می كردن و ری اُو تیر میكردن و پُرس هم می كردن چن تا نون خوردی؟ بگو بعد سنگ تو اُو ور میدادن... رفتیم تا دره بَد جوری اومده!! میگفتن دره حسیین احمدی و تنگ هاكون یكی وابیده اُو دره هم با خوش انواع و اقسام خشت و خشار و هیزم كه ری اُو غلت میخورد .به خُور میبرد. بعضی ها كنار كِم دره سیل اُو میكردن و بند باغ ها پر اُو وابیده بید. بارون هم نم نم میومد اُو دریا هم حسابی كف كرده بید بنده خدایی كنگمون گرفت و از دره ردمون كرد. تو كیچه هم اُو و شُل و كفش پلاستیكی بعضی بچه ها هم حكایت مخصوص خُش داشت و بعضی ها هم تو فكر خریدن بُوت بیدن... تقریباً نزیكی نوروز بید كه به درس برف آمد رسیدیم خانم معلم ازمون املا گرفت ما كه دفتر له و لِورده ای داشتیم و تقریباً دفتر ها هم شبیه به هم بید .... او هم، تصحیح می كرد و فاصله ی نمره تا ده هر كس كم داشت. به همو تعداد چوب می خورد یه دفتری خانم معلم بالا گرفت گفت ای مال كیه؟ مو اشتباهی گفتم مال مو گفت بیو اینجا چرا دقت نمی كنی؟ دستت را بگیر تا او چوب بالا می برد دسا م  جمع می كردم .می گفت دستت را بگیر تا دوباره چوب را بالا می برد دسام خیلی پایین میبردم خلاصه از نمره پنج تا ده  پنج تا چوب خوردم و سرجایم نشستم. بعد از آن تصحیح كرد تا آخرین دفتر گفت این آخری مال كیه صاحب فوری برایش پیدا نشد؟ خانم معلم گفت كی دفترش را نگرفته؟ حسن گفت: مو خانم معلم گفت: آفرین بیا دفترت را بگیر نمرت خوب شده؟ حسن گفت: ای دفتركو مال مو نی خانم معلم كه دوریالی اش تازه جا افتاده بود. صدایم زد گفت دفتر را بیار؟ مو كه هنو اووه چش ام خشك نوابیده بید. با دفتر پیش خانم معلم رفتم خانم معلم به حسن گفت دستت را بگیر دفتر تو رو اشتباهی به این دادم. حسن هم پنج نمره منفی با چوب پذیرفت و خانم معلم از مو دلجویی كرد و خیلی شرمنده شد. و مو با خوشبختی كامل دفترم گرفتم و سر جام برگشتم دفترم را روی كَت نهاده بیدم و مثل گلادیاتورهای پیروز به اینور و اونور فخر می فروختم ....و بعد خانم معلم گفت فردا هر یكی یه دفتر جداگونه سی املا بیارین. تا خودم اسماتون روش بنویسم...

از خدا می خواهیم كه حق بزرگترهای قدیم و معلم ها را بر ما حلال كند و پاداش زحماتشان را بهشت برین قرار دهد.

عبدالمجید اورا      




طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

خاطراتی از كنگون قدیم :بازی "ونین"

شوای كنگون قدیم هم سی خوش هم  عالمی داشت . بخصوص شوائی كه ماه ری دریا با انعكاس نورش  ،انگار به رهروی با یه شط نوری از لب دریا تا هرجه كه چش كار می كرد. ری اوو درس می كرد. تا اونجائی كه دوباره به ماه وصل می شد، شور ویه  حالی دیگه به بینده دس میداد. گاه گداری هم بازی  مووینا،  تو این رهرو یه منظره دیدنی به گعده نشینان، كه او نجا ری حصیر خمه ای و یا كنار سفره ی  كه  پیش انداخته بیدن رو لمرا، نشون می داد.بعضی باهم سالفه و غشمره و گپ و گال داشتن، پیرترا، تسبی، دونه غچوو می انداختن. بزرگتر اهم تو فكر كمك كردن به همدیگه. اگه شلبونی بید باهم، اگر رطب و دمباز چینی و اگه عامله كشیدن و اگر هم جوری و خرمن و اگر عروسی و خدای نا كرده مریضی و عزایی و ماتم، بقولی هم خون و همدم .كاكا ها هم با هم شوخی می كردن كاكای گتو ری كنگ كاكی كوچیكو، با كاراته، گربه در می اورد. كاكاهای گتو می خنیدن و كاكای كچیكو می گربید. بعد كه  زر قش می كردن، خوش هم می خندید و می گفت دوباره ...: بچها با  چوب سیم و رینگ و حلقه ی دور د را م  امشی، نقش راننده ها در می اوردن، یكی  هم با بزبز غنمو، مشغول بازی بید ،نه جرمی بید. سر میراث ونه دعوایی سر ا رث  و نه اختلافی سر زمین و مال ومنا ل اگه هم كمی (جر) بید، حرف ریش سفیدا حرف آخربید و صلح سید احكام..... ای داش یادم می رفت خاطره و نین بگم...... خلاصه تو اوزمانی كه نه سد سیمانی لب دریا بید و اول ی ساخت اسكله سنگی، ....تویكی از او شوای قشنگ خدا، جسوم اینا زیر نور فانوس ری دكونی با هم نشسته  بیدن، دورمجمعه، شوم، می خوردن. كه یه مرتبه صدای مهتوگ از تو كی چه بلند وابید بچه ها شوم بخورین ییین بازی (3) برهو: بچی جسوم تا صدای مهتوگ شنید، یه لقمی دوبلی گرفت وغرق كاتخش كرد، وپیا لیه ی كاتخی برد بالا ومر نهاد.. وراه افتاد بواش گفت ها كجا؟ ویس شومت بخور دهنت بشور وبعد،... دیش گفت:    ولش كن، چه كارش داری تابرات بازی كنت. بچه ی  بدبخ همی  د لش خوشن با همی ونین و بچه ها  تا برت بازی كنه  مگه چه ویبوه ؟ بلاخره برهو رفت .تو كی چه، بچه اومده بیدن. بچی كیچه تنگو تو بازی ونین پایه بیدن.....دوتا بوا سی بازی انتخاب كردن بواها در واقع نقش كاپیتانی داشتن...  بعد از انتخاب دوتا بوا،می گفتن دو به دو چرفر برین. تو چرفر معمولا رمز میدادن و اسم مستعار و باهم توافق میكردن هریكی با همو اسم انتخابی خودشو به بواها معرفی كنه؟. دوراز چشم  وگوش بقیه .اولی می گفت: كه هر مو، مین چنعدم ، تومثلا موین تبان -یا دو نفردیگه،  اولی می گفت: مو گبگوگم، تو شنیوب والی آخر و بعد  به دو تا بواها مراجعه میكردن. وطرح اسم سی یارگیری... اول در این اثنا. یا قبل از و انتخاب می كردن كه پشیت یا شروع كننده بازی كی باشه.؟ وا نهم به این طریق یه سنگ را به آب د هنی خیس می كردند.(ترو خشك دوطرف سنگ مثل دو طرف سكه عمل میكرد)تر و خشك پس از رسیدن سنگ به زمین شانس اول را به انتخاب كننده صحیح تر یا خشك می داد . و اونها ، هم كه از چر فر برمی گشتن، اسمها شون را به بواها می گفتن. و یكی یكی به تناوب یار گیری می كردن دو دسته می شدن مرزوگ هم چون كوچیك تر ازهمه بید،برمیت(نخودی) بید، و كسی اجازه هلهوسش نداشت،ولی سر شوخی هبیث هلهوسش میكردن، واگه كله ش طاس بید یه كشككی یواشی هم سر شوخی میزدنش،... و روال بازی ونین هم تقریبا،شبیه   قایم موشك بازی بود، و"ونین" رمز دنبال كردن بازی حریف هم  بود و بازی شروع شد. مد یه ایستگاه بازی بود. كه با زغال یا سنگ یا گچی روی دیوار نشونه می نهادن و هركسی كه،  بدون اینكه هلهوس بشه اونجا خودشو می رسوند برنده بود و محدوده قایم شده هم مشخص، می كردن. و خروج از اون محدوده، باعث سوختن بید. و مهتوگ، كه از خور، رد آبیده  بید رفت تا لب دریا ومی خواس از طرف از كیچه گمرك دور بزنه، از اونجا یه ونین بلند ی گفت، ونییییین .....سر كار هم اونجا، ظاهرا با  همین رمز، و هما همنگی قبلی با "هنكوش" هماهنگ كرده بیدن كه از لنج به گونی  نعلین، ویه گونی شكر یواشكی رد كنن؟ تا ونین شنید. گفت: هنكوش ؟ بله بیا من اینجام مهتوگ هم، كه یه كمی كمرش، عیبو بید و معمولا دوتا دستاش عقب بید و سنیه اش یه مقداری جلومیداد،  البته ماد ر زادی بید .... سر كار گفت : چه میخواهی اینجا ؟ ونین ونین می زنی ؟پدر سوخته برای من قیافه هم میگیری؟ چهك نهاد

 بنه، گوشش :مهتوك كه ستاره تو چشش پریده بود... گفت: ما بازی می كنیم...  سر كار گفت برو بینم ...دیگه اینطرفها پیدات نشه؟  مهتوگ همی كه جونش بید . مثه موینی كه قلاب زدش فرار كرد... واز محدوده ی، ونین سر كار دیر آبید-بچه ها دو یدن  كه هلهوسش كنن. گفت : بدوین خونه كه جاندار اومد. امشو  توسره هنكوش و جانداركو، اینان خوشون ونین بازی میكنن .... امشو نوبت اونان هربچه ی دوید سی خونه شون حساب كنین برهو طوری پرپچو وابیده بید كه در فدا واز بید ولی از دیوار رفت تو حیاط..... تا نگو سر كار در غیاب ریس باهنكوش كوك كرده بیدن وبا رمز"ونین" دو تا گونی نا قابل ، جوجا كنن؟

نام ها در این داستان فرضی هستند
نویسنده: عبدالمجید اورا



طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]
                                

 از بچهای فرزی که از کرت ،کُور، کٌنار،گز ونخل، سی چال بنجیر مثه مرد عنکبوتی بالا می رفتن، کمتر بچی بید. که دس وبالش وپر وپاش زخم نباشه یا ناخون پنجه  ی گوتوو  پاش بخاطر پیش پا خوردناو انواع  هپو خوردنا توبازی، دار چلک زخمی نباشه  واونا که خیلی با کلاس بیدن با یه کهنه  ولچ پارچی با ایدین سرخو بسته بیدن وناخون هم لکوو بید.که عموما چول سبخ بید ویه پشی محلی هم همیشه همراهش بید....اما سللوم  که  هر چال بنجیر دم دسی تو برنامه اش بید.یه بار بچیله تازه پر دراورده ای تو کلاس اورد. ویه روزهم  خفاش تو پاکت صابون نهاده بید واورد تو کلاس درس.وبین درس ودانش اموزا  ولش کرده بید.خفاش هم خو چشش بیدو هم کلاس سیش عجیب وغریب .بچها از ترس زیر میز رفتن از ترس اینکه مبادا  خفاش به سرشون بخوره وگردنشون کج بشه. معلم هم دفتر کلاسی ری سرش نهاده بید ودوو طرف مدیر، ... مدیرهم قضیه خفاش را خاتمه داد و کنگ سلوم گرفت از مدرسه صحراش کرد.اما سلوم هیچ وخت  از ناجنسی ها دس نمی کشید.واهالی محل از دستش آسی بیدن.مثلا: بعضی  شوا  پشت  بون های که  تاز ه  گل بونی کرده بیدن میرفت واز بالا تو تاریکی شو کلمپ (کلوخ) تیر رهگذر ا می کرد.وخیلیا ی که رد میشدن با ای جریانکو خیلی می ترسیدن. وپا بفرار می نهادن وکم کم برای بعضی جا افتاده بود که اونجا جن داره؟ واز برنامه سللوم غافل؟ ومی گفتن : شیطونن، جنن، عفریتن،؟ نمی فهمیم چنن؟ وشوا کمتر کسی اونجا رد می شد.تا  اینکه کار اوسا سللوم اونجا لنگا ابید.ورفت وبرنامه ای د گه ؟ خیط ومکسری پیدا کرد.و نصفه شووی، یه سرخیط به دق الباب خونه بنده خدائی بست.ویه سر دگه اش از بالای در وپشت لوله ی کابل برق رد کرده بید تا سر کی چه ؟ و خوش قایم وابیده بید. هر چند وخت یکبار خیط را شل وسفت می کرد.وبه اصطلاح (خیط را از راه دور کنترل می کرد.)و صدای دق الباب را به شکل درمیآورد.صاحب خونه هربار می گفت : کیه؟ کیه؟ ولی  جوابی نمی  شنید...و برمی گشت... واساسی داشت کلافه می شد بخصوص که در را باز می کرد وکسی نمی دید.؟ وشوو بعد هم به همین کذالک؟ شوو سوم، یکی ازهمسایه ها  خانواده گی کمک   ا مده بودند...خلاصه، تققه ی اولی خورد، وهمسایه ای که تو خوش بهروز بید؟ و به خیال خوش دل شیر داشت ، کنار در از داخل ایستاده بوده که مچ جن بگیره؟ رنگش پرید وبسمت اتاقها دوید.وبقولی نزدک بید زهره ش بترکد... پس از این ماجرا پسرش گفت: "بوا همی دلت بید"و رفت" در" را ورانداز کرد.ومتوجه شد که خیط به دق الباب بستن. آروم به بقیه خبر داد که پیداش کردم.؟ وبعد گذاشت تا مزاحمت بعدی. ویواش دنباله خیط را گرفت ورفت تا پشت تیر برق. ودید... به به سللوم؟، ساندویچ  نون وخرمایی مرتب دو دستی می کله چونه؟ گوش سللوم گرفت وبقیه هم اومدن تا جن دوپا را ببینن؟ کنگ سللوم با خیطش گرفتن وتحویل "بواش" دادنش.و پس از گله وگمنه واظهار شرمندگی فیمابین ."بووی " سللوم کوتاهی نکرد شلنگ سر لوله ی آووی  در آورد. و چندتا مالوند به سللوم . .. (کربونم بگردی جن ویبی ها صوا عاقلت می کنم)....... وصبی سللوم زنبیلی دسش دیده شد که بوسیله بواش تحویل جالبوت موینی دادنش. وگفت حالا برو لیخ بکش وبارز کن، بچی گنه.... بواه، بواهم، بواهی  قدیم، بچچه  گت می کردن،خدا بیامرزی....َ           

نویسنده عبدالمجید اورا



طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ یکشنبه 22 مرداد 1391 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
                         

او روزا که دریا برو و بیویی داشت. لنگوته4 چهار قلم خط خطی با گنجفراغ سفید ، فرم لباس سازمانی ناخداها و جاشوهای سرد وگرم چشیده و موج خوردۀ مطاف و برکوو بید ، تو همی کنگون، ناخدا جسوم سی خوش کسی  بید و ری لنج مووی نیش . چن نفر نون می خوردن و دره، خونه ش و از بید ، بساط چی دَم کشیده ، غوری تو منکل تشی ، و جلنگ جلنگ زیر و استکان ، و وختی از دریا وا می گشت . هر ره گذر خسسه ایی که از در فِداش رِد وبید خود بخودتو لِیِ وانش یا سایبون دِرِ فِداش گیر می افتاد اونجا می نشست . و بساط سالفه و غشمره و گپ و گال تا که سایه بید ،رو  بید ، برهو هم ، بچِش بید. فصل حشینه یا مُین فروشی از دیوار بالا می رفت و ری بون ، خبر از حضور حشینه می داد با شاباش، شاباش ...گفتن... . تو محل ناخدا جسوم خبر وضع هوا و دریا ، هم معمولاً داشت. و از کسی دریغ نمی کرد. در مجموع هم آدم کار دُرُسیی بید. و هم مهربون و کار بلد ، اما شریکی داشت. که رو هم رفته و به قول بچه های لب اُوو ، خیلی ناچوس بید. وهمیشه توکار خِیط و بلط خُوش بید . تو کار زیر اُووی و غوص هم اوسا بید. مهتوگ ، بش میگفتن ، و حسابی بخصوص تو هنگام سفر رِیِ اُوو ، عذاب ناخدا جسوم بید. و دل ناخدا جسوم خِین کِرده بید. ولی ناخدا جسوم کمتر به رو خُش می اُوورد. و به قول شهر ی یا ، به هر شکلی باش تا می کرد. مهتوگ تو وخت کاری جا خالی میداد و وخت سوال و جواب هم ، همش جاده خاکی می رفت. اما با ای وجود خیلی هم ادعاش می شد. خُش خُشی ،نرگدی و گُت بازی در می آوورد.

وخَت ما چله و خوراک خوردن سر طباخ جارجنجال میکرد. وکمو بید. در حساب و کتاب گلاته آخِر؛ دِبِه بازی بید.... خیلی هم بارِش نبید که نبید یه روز تو دریا که هوا طیفونی وابید. سر لجبازی نِزیک بید کار دِس ِ ناخدا جسوم و جاشوا بِده ، .... آخرش هم کلی طلبکار شد و هر چی شر و تخصیر بید گردن ناخدا جسوم انداخت. ناخدا باش خیلی جونم و چشام گفت. و نادیده گرفت . جاشوا خیلی ناراحت واوِیدن و اوقاتشون تَحل و زهر وابید. و اساسی دلشون با مهتوگ، دید کرده بید. وبا ناخدا جسوم گپ می زِدن و خواهِش می کِردن که خومو پول ری هم مینیم . و شر شراکتی فکاک وی بیم. ناخدا جسوم گفت باشه. یه مرتبه دیگه فرصت بدیمش؟ سی کنیم. چه ویبوت؟ جاشوا گفتن یا کیی نی؟ ای دفعه بخاطر تو .....

ولی ای همه ری دلی  دادنش کار دِسمون می ده ؟

همه اینا که میگین :راسه ولی...... خاب دیگه ....... خلاصه سری بعدی همگی دریا رفتن ..... لیخ و گرگورها انداخته بیدن و منظر بیدن که اول صبح جمع کنند... ولی نصفه شووی ، مهتوگ پابید تا می خواس با یه کارد مُککی گلس، همو بنده با هوراء یا لنگر  بُبرت؟ و خدا می دونه چه سر جماعت ولنج می اُمد. ولی ناخدا جسوم که از دیر، زیر چشی ، می پؤی دِش بموقع کَنگش گرفت.... و گفت دیگه بازیت تموم شدو جاشوا را بیدار کرد و با بَندهِ گُش . دس و پای مهتوگ بسسن و تو خَنِ لنج زندانیش کِردن و روز بعد اومدن تو خور پی چانش ری کُولش و حق و حسابش دادن و دومِنِش کردن..... و به قول قدیمی ها فنشتش کردن و شر فکاک تا روز حساب.

( نام های وشخصیت ها در این داستان فرضی هستند)
نویسنده عبدالمجید اورا




طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

                                                     

او روزا كه مثه حالا پلی استیشن وبازیای كامپیوتری نبید. بچه ها با پی سبخی وكاب گچك زده وكنگ افتوزده تو اوقات فراغت از صبح تا شو بیشتر هل بازی می كردن . راسش هلها خیلی قشنگ وجوراوجور بید. از پرچمی گرفته تا رنگای دوزاده گانه . بازی هل  هم سی خوش قاعده وروالی داشت . ودوسه نمونه بید – صیف صفو – تیر تیرو و.... فقیر ترا هم سرپلیت . باز می كردن . اما كیچه های تنگ وكشیده وپرپیچ خم كنگون كه صبح دم كشیده شرجی کیچه نمناگ می کرد و ظهر بوی کاتخ مُین باعث قدرت دادن بذاق های عابرین می شدخاطرات قشنگی برای همه کنگونیها بجا گذاشته از دیوارهای قدیمی شلی ونخلها وكرتها وگزها وتا لب دریا وكپرها و..... خلاصه صللوح و عبود ویعگوب از پایه های هل بازی تو كیچه تنگو بیدن – یعگوب هل بازیش حرف نداشت . با یه هل دس می اومد واخر بازی یه جوراب هل كاسب می شد . عبود هم بازیش بدك نبید . ولی امان ازصللوح، صللوح معمولاً توكار خنج بید. وگاهی كه ولمش می گرفت جرّب می كرد . وهمیشه تو بازی بخصوص بازی هل صفصفو . داد وبیداد می كرد وهر وقت می باخت می گفت قبول نی از اول .... دوباره وا می گشت بچه هایی كه بازی شون  ضعیف بید پیدا می كرد وبهشون می گفت بیین بازی كنیم . سی كن موهیچ نمی زنم بازی ام لنگن .... وبا ای فندكو به بازی می كشیدشون وازشون می برد . وتو بازیای شلوغ هم كه خیلی ها می اومدن بازی صف صفو بازی می كردن، عبود می گفت پیشت یعگوب دنبل والی آخر وصللوح هم زرنگی می كرد . برای دور بعدی  می گفت خربه . تا كه دور بعد بازی او اول باشه . یه وختای هم دمپایی – كف سوراخ دار پا می كرد .وتو حیث وبیث وگیردار بازی . با دمپایی ویژه اش هلی را می قاپید . هله قشنگ وگرونی را نشونه می كرد . با شلوغ كردن بیشتر اوضاع وپرت كردن حواس بچه ها تو زمین بازی  وختی متوجه می شدن تا یه هلی نیست ای دوره، لوط كردن . وخنج خوردن ونحوة بازی صللوح تامدتی ادامه داشت . تا ای كه به قول بچه ها گفتی از دستش آك شدن توش فهمیدن . صللوح هزار جور بهونه میاورد . كه كارمُو، نی . حتی درازگوش زغال فروشی كه آنجا رد شده بید هم متهم كرد . می گفت شاید هل تو سم اون حیوون گیر كرده ....... ولی دیگه برای اثبات كردن كار  درستیش دیگه دیر آبیده بید . ودیگه بچه ها تصمیم گرفتن بازیش ندن . چون اعتباری نداشت . كه همو آش وهمو كاسه . وبازی بچه ها ادامه داشت .ولی صللوح خارج بازی ومدتی صللوح همینطور می اومد ومینشست . وتماشا می كرد وكم كم داشت پشیمون می شد ولی كسی دیگه زیر قولش نمی تونست بره ومدتی گذشت تااینكه مطمئن شد اساسی صللوح پشیمون شده بالاخره عبود با پادرمیونی بچه ها را راضی كرد . كه صللوح هم بازیش بگیرن ولی بشرط وشروطها .... وصللوح پس از اینكه دیكه همة كار خرابیهای تو بازی را كنار گذاشت . دوباره بین بچه ها به بازی مشغول شد .

(اسامی ومشخصات خاطره فرضی هستند.)

نویسنده: عبدالمجید اورا




طبقه بندی: گپ یومیه خاطراتی از كنگون قدیم،
[ یکشنبه 8 مرداد 1391 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جان خود در ره "اولاد علی" می بازیم
همچو "مالک" به "عدوان علی" می تازیم

ای که گویی که خلایق ز "ولی" خسته شدند
کوری چشم تو بر "سید علی" می نازیم
مقام معظم رهبری

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
وصیت نامه شهدا
اخبار سیاسی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic