قالب وبلاگ


آفتاب کنگان
 
نویسندگان
نظر سنجی
کابر گرامی چه مطالبی را در این وبلاگ بیشتر قرار دهیم؟







جعبه حدیث

ذکر روز
بزرگ مرد تاریخ

جملات قصار

دانشنامه مهدویت
دیگر امکانات

«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»

«بسم الله الرحمن الرحیم»

                                     

الحمدلله رب العالمین و الصلوه والسلام علی اشرف الانبیاء والمرسلین ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین

و اما بعد از حمد خدای تبارك و تعالی و درود به پیغمبر و اهل بیتشان علیهم السلام خداوند توفیق عنایت فرمود كه در شب شانزدهم اسفندماه سال هزارو چهارصد و شصت شمسی مطابق با جمادی الاول در ایام وفات فاطمه زهرا سلام الله علیها وصیتنامه ای بنویسم. و خدایا تو گواهی در این لحظه كه در خدمت مقام وحدانیت، این كلمات را می نویسم بسی شرمنده و شرمسارم، چرا كه بندگان تو را می بینم كه در جبهه های حق بر علیه باطل می جنگند و در سنگرهای خود وصیتنامه های شهید وارانه می نویسند. خدایا دلم می سوزد كه چرا به زمین چسبیدم. خدایا اگر من بیچاره در این لحظه بمیرم فردا در مقابل این جوانانی كه از لذت و عیش و نوش دنیا بریدند و رو به تو آوردند سرافكنده خواهم بود.

اشهد ان لااله الاالله وحده لاشریك له و اشهدان محمدا صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و ان علیا امیرالمؤمنین و حسن بن علی المجتبی و حسین بن علی السیدالشهدا و علی بن الحسین زین العابدین و محمدبن علی باقر علم النبین و جعفربن محمد الصادق و موسی بن جعفر الكاظم و علی بن موسی الرضا و محمدبن علی التقی و علی بن محمدالنقی والحسن بن علی العسگری و حجه بن الحسن المهدی صلواتك علیهم اجمعین ائمتی و سادتی بهم اتولی و من اعدائهم اتبری و ان ما جاز به النبی حق و ان الله بعث من فی القبور.

ای پدر بزرگوار و مادر مهربانم و ای خواهران و برادران و ای همه كسانی كه با شما در دنیا مانوس بودم از شما عاجزانه می خواهم كه پیوسته از برایم طلب مغفرت كنید چرا كه با رویی سیاه از دنیا می روم. شما نمی دانید خدا چقدر لطف كرده گناهان مرا از شما پوشانده. آنچه در دوران زندگیم بیش از همه چیز مرا رنج داد و باعث خون دل خوردن من شد، اخلاص نداشتنم بود و الان نمی دانم در مقابل خدای بزرگ چه عملی را همراه خود ببرم. دومین مسئله ای كه مرا در زندگی عقب انداخت كه موفق نشوم از فیض های بزرگتری بهره مندتر گردم، بی نظمی و بز صفتی من بود كه جسته گریخته كار می كردم و به هر كشتزاری دهانی می زدم. این است كه دستم از حسنات تهی است. و سومین چیزی كه گوشت بدنم را آب كرد و در دنیا مرا سوزاند تا قیامت چه بر سرم آورند غیبت بخصوص غیبت علما بود. خدا كند كٱی داشتیم.




طبقه بندی: شهدای شاخص سال«91»،
[ چهارشنبه 1 شهریور 1391 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
                      

تحصیل علم در زندان طاغوت

شهید میثمی در زندان همبه آموختن علم پرداخت تحصیلات دینی را ادامه داده و کتب حوزه ای را به خوبی نزد اساتیدی که زندانی بودند خوانده و دوره کرد با قرآن مأنوس شده بود. از نهج البلاغه درس ها گرفته بود بسیاری از کتب روائی نظیر اصول کافی و نهج البلاغه و غیره را از اول تا آخر مطالعه کرد. و در زمینه احادیث آل محمد (ع) تبحر زیادی پیدا کرده بود. وی چه در زندان و چه در بیرون قرآن را به خوبی مطالعه کرده و در آیات آن تدبر می نمود و عبرت می گرفت. شهید در زندان نزدیک یک پزشک متخصص به فرا گرفتن علم پزشکی مشغول شده بود.


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهدای شاخص سال«91»،
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

                                 

در حوزه علمیه قم

شیخ عبدالله در دوران نوجوانی وقتی که در مساجد و معابر و کوچه ها و خیابان های شهر اصفهان به دوستان اهل بیت برخورد می کرد و کلام آنها را می شنید! خیلی مشتاق بود ببیند که این ها کجا و چگونه درس خوانده اند؟ همان جایی برود که این ها هستند و همان راهی را طی کند که این ها طی می کنند. لذا پس از جستجو و تلاش به این نتیجه رسید که عازم شهر قم شوند. چون قم را مرکز آموختن معارف اهل بیت می دانست و آنجا را محل مناسبی برای رشد خود و دوستان تشخیص داد و با روحی پاک و دلی عاشقانه برای به دست آوردن رضایت پدر و مادر به زیارت مقبره علامه مجلسی رحمه الله علیه که زیارتگاه مردم مؤمن اصفهان است رفت و متوسل به علامه مجلسی رحمه الله علیه شد که خداوند وسایل سفر به قم را درست کند. عاقبت همین طور شد و خداوند خواسته اش را اجابت کرد و وقتی موضوع را با پدر و مادر مطرح کرد و به آنها گفت که من سر قبر مجلسی رفته ام و دعا کرده ام که شما و پدرم راضی شوید که من به قم بروم. پدر و مادر موافقت کردند. لذا همراه برادر شهیدش حجت الاسلام رحمت الله میثمی و شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور در سال … به قم هجرت نمودند تا از دریای بیکران دانش در حوزه علمیه بهره گیرد. آن سه یار با هم به مدرسه حقانی (شهیدین فعلی) وارد شدند و هر سه با هم در حجره ای سکونت گزیدند. حجره ها دو نفره بود و شهید قدوسی رحمت الله علیه اصرار داشت که یکی از آنان به حجره دیگری منتقل شود اما آنان با هم عهد کرده بودند همه جا با هم باشند. یکی از دوستان حوزه ای ایشان می گوید:
از سالی که این برادر بزرگوارمان وارد حوزه عملیه قم و مدرسه منتظریة (حقانی سابق) شدند در خدمت ایشان بودم و درباره وصف شهید عزیزمان میثمی باید این جمله را گفت اگر کوه هم بود به خدا قسم صلابتش  از کوه بیشتر بود. از سالی که وارد مدرسه شد از روز اول فهمیده و با انتخاب وارد این کار شد و این ستاره قدوسی شهید بزرگوار حجت الاسلام شیخ عبدالله میثمی و شهید بزرگوار شیخ رحمت الله میثمی و شهید بزرگوار حجت الاسلام حاج شیخ مصطفی ردانی پور این سه برادر در یک حجره با هم شروع به زندگی کردند و چه زندگی باصفایی و چه انتخابی. برادر بزرگوارمان حاج آقا میثمی که تقریباً سمت سرپرستی این سه نفر را داشت از همان روزهای اول مقام جمع الجمعی داشت و این مقام را تا روزهای آخر حفظ کرد. آن روزها برادرانی که به یاد دارند طلاب و کسانی که مبارزه می کردند نوعاً از مسائل معنوی غافل می شدند و یا به تعبیری دیگر کمتر توجه به مسائل معنوی داشتند یعنی کمتر می توانستیم طلبه ای را پیدا کنیم که نماز شبش و تهجدش و راز و نیازش سر جای خودش باشد و هم کار مبارزه و تشکیلاتی. برادر بزرگوارمان حاج آقا میثمی از همان روزهای اول این مقام را داشتند. معمولاً برادران مبارز تا پاسی از شب روزنامه و مجلات را می خواندند و به رادیوهای خارجی گوش می دادند به طوری که این مسئله در حوزه در همان سال ها یک مقدار زبان زد شده بود که طلبه هایی که اهل مبارزه اند به مسائل عبادی توجه ندارند و از آن طرف کسانی که مشغول تهجد و راز و نیاز و عبادت و مسائل معنوی بودند توجهی به مسائل مبارزاتی نداشتند و این شهید بزرگوارمان به هر دو مسئله اهمیت می داد. اهل تهجد و نماز اول وقت و نماز جماعت و نماز شب بود و هم به مبارزه بها می داد. در مسجد حکیم اصفهان کار تشکیلاتی می کرد و با یک گروه از برادرها مرتبط بود که بعد هم در اثر همان نوع فعالیت ها دستگیر شد.
در طول درس خواندن و طلبگی شور درس خواندن داشت و با انتخاب وارد شد و بسیار جالب درس می خواند و بسیار منظم، و مقید بود. اخلاق و برخوردش آموزنده بود. آنچه را یاد می گرفت به دیگران یاد می داد در اصفهان جلساتی داشت و مطالب اسلامی را به برادران منتقل می کرد. یک شب ساواک به مدرسه حقانی هجوم آورد و تعدادی از برادران از جمله شیخ عبدالله را دستگیر کردند و هنوز فریاد آن پلیس مخفی در گوش ما طنین انداز است که می گفت عبدالله میثمی بیاد.

 

دستگیری و زندانی شدن او

به دنبال گسترش فعالیت های مذهبی و سیاسی شهید میثمی و دوستانش در جریانی که پیش می آید تعدادی از برادران دستگیر می شوند و یک فردی که بعداً منافق از آب درمی آید تعدادی از برادران از جمله شهید حجازی و شهید میثمی را لو می دهد، یکی از افراد که در جریان بوده است ماوقع را این گونه شرح می دهد:
ما قبل از ایشان دستگیر شدیم. ولی شهید میثمی موفق شد که به چنگ ساواک نیفتد ولی در اثر اعترافات آن فرد منافق ساواک در تلاش بود که او را دستگیر کند. لذا شهید میثمی مدتی زندگی مخفی داشت و در قم تحصیل می کرد و جای ثابتی نداشت و با نام مستعار این طرف و آن طرف می رفت ولی ساواک به شدت دنبال او بود و خودم می دیدم که چه وحشتی از نام شهید میثمی داشتند و با ولع عجیبی دنبال می کردند که ایشان را پیدا کنند. طبعاً هر چند وقت یک بار ما را بازجویی می کردند و سؤال می کردند که شیخ عبدالله را کجا می توانیم پیدا کنیم ما را تحت فشار می گذاشتند و می خواستند او را پیدا کنند. و ما طفره می رفتیم تا این که مرا از زندان آزاد کردند. یک روزی صبح زود او را در راه دیدم. گفتند که چه خبر به ایشان عرض کردم که اینجا نمی شود صحبت کنیم.
بهد به صورت مجزا رفتیم حمام جارچی نزدیک مسجد حکیم و آن جا داخل حمام چند کلمه ای با ایشان صحبت کردیم و مطالبی را که لو رفته بود به ایشان منتقل کردیم و مسائلی که هنوز لو نرفته بود به او گفتم. مدتی بعد نمی دانم شش ماه یا یک سال بعد در قم دستگیر شد و بعداً برای ما پیغام فرستاد که آن مطالبی که گفتی خیلی به درد ما خورد.

دستگیری شهید میثمی

ماه های پایانی سال تحصیلی بود که ساواک در تعقیب شهید میثمی به مدرسه حقانی یورش برد و در تاریخ 11/3/54 او را همراه عده ای از طلاب مبارز دستگیر کرد و در کمیته مشترک ضد خرابکاری تهران بازداشت و شکنجه و بازجویی گردید. ساواک با تمام قوا سعی می کرد تا اطلاعات تازه ای از وضعیت مبارزین مسلمان کشف کند ولیکن مقاومت دلیرانه او سبب شد که کوچک ترین اطلاعاتی نتوانند به دست آورند او می گفت وقتی مرا تحت فشار شدید قرار می دادند توسل به امام زمان (عج) پیدا می کردم و با این توسل یک نیرو و قدرت تازه ای پیدا کرده و از اعتراف خودداری می کردم. در بازجویی ها خودم را به نادانی و جهالت زده بودم با خط کج و معوج بازجویی های خودم را پاسخ می دادم و آن مأمور شکنجه و بازپرس می زد توی سر من و می گفت خاک بر سرت که توی بی سواد ـ تو جاهل ـ و نفهم جزء طرفداران امام هستی. شما جاهل ها را گیر می آورند و گول می زنند... وقتی مطلبی گیرشان نیامد، آمدند مرا با یک کمونیست هم سلول کردند. خوب کمونیست هم نجس بود اگر آب می آوردند توی این سلول او اول آب را می خورد تا من نتوانم آب بخورم. اگر غذا می آوردند، دست می گذاشت تا غذا نجس شود و نشود استفاده کرد. اگر من عبادت و راز و نیاز می کردم او مرا مسخره می کرد و بارها مرا مسخره کرد تا یک شب جمعه ای این کمونیست خواب بود من بلند شدم دعای کمیل را بخوانم. دعای کمیل که می خواندم رسیدم به این جمله که می گوید خدایا اگر در قیامت بین من و دوستانت جدایی بیندازی و بین من و دشمنانت جمع کنی چه خواهم کرد. وقتی به اینجا رسیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم. دلم شکست و ناله ام بلند شد و هر چه کردم نتوانستم خودم را کنترل کنم گریه فراوانی کردم وقتی سرم را بلند کردم دیدم همان کمونیست هم سرش را گذاشته روی خاک ها دارد گریه می کند و متوجه خدا شده است.
تعریف می کرد: در زندان مرا خیلی شکنجه کردند تا این که به امام زمان (عج) متوسل شدم و از آن پس مرا به زندان دیگری منتقل کردند. او به پیروی از امام هفتم موسی بن جعفر (ع) زندان و شکنجه را برای اسلام تحمل کرد و سازش را نپذیرفت و دراین باره فرمود: حضرت موسی بن جعفر (ع) برای همه ما می توانند الگو باشند که اگر گاه نیاز باشد انسان چندین سال زندان بکشد و تحمل مشقات و مشکلات را بکند. چه بسا اگر امام یک ذره نرمش نشان می دادند ایشان را آزاد می کردند ولی وقتی احساس کردند یاری دین خدا به این است که این گونه باشند، با کمال صلابت ایستادگی کردند.
پس از شکنجه های فراوان سرانجام او را به 5 سال زندان محکوم کردند. 5/1 سال آن را در زندان قصر بود و سپس به زندان اصفهان منتقل شد.

ثبات عقیده در زندان و آموختن درس های جدید

آنچه در زندان مهم بود ثبات عقیده و استقامت در عقیده بود که میثمی والاترین مظهر آن بود. در زندان منافقین و کمونیست ها زندگی اشتراکی و به اصطلاح کمون تشکیل داده بودند با هم به طور مشترک غذا می خوردند و معاشرت داشتند و افکار التقاطی و مادی را تبلیغ می کردند و عده ای  از آنها مارکسیست شده و  عده ای هم بریده بودند و جو وحشتناک ضداسلامی در زندان حاکم ساخته و زندان در زندان ایجاد کرده بودند و هر کسی تسلیم افکار انحرافی آنها نمی شد با مارک ارتجاعی و غیرمبارز و ... با او به مبارزه برمی خواستند و او را بایکوت می کردند. شهید میثمی علاوه بر مقاومت در برابر دستگاه جبار ستم شاهی در مقابل گروه های مختلف ضداسلامی و منافقین که برای به دست آوردن حکومت دنیایی به زندان افتاده بودند و در زندان نیز تصمیم جدی برای محو اسلام و منحرف ساختن بچه های مذهبی گرفته بودند. (مقاومت کرد) از کار آنها اطلاع داشت و به منافق بودن سران این گروه و انحراف آنها یقین داشت. لذا سخت در مقابل آنها ایستاد و شماتت ها و سختی های زیادی را تحمل کرد تا شاید اعضای منحرف این گروه را آگاه سازد و بساط تشکیلاتی آنها را در زندان بر هم زند تا عاقبت؛ موفقیت چندانی هم به دست نیاورد و اعضای این گروه مثل خوارج نهروان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نابود شدند.
خود شهید می گفت من در زندان احساس کردم که با هر کدام از این نیروها و دستجات ارتباط برقرار بکنم در خسران هستم. «آنجا یک پیرمردی را پیدا کردم (آن پیرمرد الآن از علمای مدرسه مروی است درسی می گوید) او یار من بود و نصیحت می کرد و او می گفت که عمرت را با نشست و برخاست با این خائنین تلف نکن و وقتی خانواده ام با تلاش زیاد موفق شدند از پشت میله های زندان با من ملاقات کنند، قبل از ملاقات با خود می اندیشیدم، شاید مادرم هنگامی چشمش به فرزند شکنجه شده اش بیفتد به انگیزه احساس مادری با گریه و اشکش از من بخواهد راه سازش و مسالمت را در پیش گیرم که آزادم سازند. اما هنگامی که با مادرم مواجه شدم با لحنی گرم و رسا گفت: «مادر! مبادا ناراحت باشی تو سرباز امام زمانی و به خاطر امام زمان به زندان افتاده ای ـ استقامت کن ... امام زمان کمک می کند و تو موفق می شوی» انگار که در دانشگاهت تحصیل می کنی. لذا از این سخنان مادرم روحیه ام تازه گشت در زندان دوباره فعال گشتم شروع به درس خواندن کردم. سوره یوسف را خیلی تلاوت کردم و سوره یوسف تسلی بخش و آرام بخش من بود. توسلات فراوانی به امام زمان داشتم.
آری شهید میثمی که می دید منافقین که دم از اسلام می زنند به هیچ وجه به ضوابط شرع پایبند نیستند. از آنها کناره گرفت و به خاطر این پایداری در عقیده و حفظ عقیده در این راه از منافقین درون زندان آزارها و تهمت ها و زخم زبان هایی دید که از شکنجه ساواک هم وحشتناک تر بود.
تعریف می کرد: «دو عاشورا را در زندان بودم سال اول را با منافقین و در زندان سیاسی بودم. به خاطر برخورد روشنفکرانه و بد منافقین از ترس سرم را به زیر پتو بردم و تا صبح در عزای اباعبدالله الحسین اشک ریختم. سال بعد مرا به زندان عادی و به جمع لات ها منتقل کردند. شب عاشورا همان لات ها آن چنان نوحه خوانی کردند و سینه زدند که جگر مرا حال آوردند. من لات ها را بهتر از آنها می دانم.




طبقه بندی: شهدای شاخص سال«91»،
[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 10:50 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
                  

تولد ـ زادگاه ـ دوران کودکی
 
شب سیزدهم رجب سال 1334 بود که خانواده‌ی میثمی گرمی حضور نوزادی کوچک را در جمع خود احساس کردند. پدر برای نامگذاری فرزند به قرآن تفأل زد
شهید حجت الاسلام شیخ عبدالله میثمی در یکی از خانه های مُحبّین اهل بیت سلام الله علیها در شهر شهیدپرور اصفهان در محله مذهبی مسجد حکیم در ماه مبارک رجب در شب ولادت حضرت امیر سلام الله علیه در سال 1334 دیده به جهان گشود. مادرش می گفت: «من از آن روزهایی که بچه های مؤمن را در مسجد حکیم می دیدم و هنوز بچه نداشتم از خدای بزرگ می خواستم که بچه های مؤمنی به من بدهد که همواره خدا را عبادت کنند. و روحانیون را خیلی دوست می داشتم از خدا می خواستم فرزندم معمم و روحانی شود و الحمدالله که دعایم مستجاب شد. زیرا که ما خانواده ای روحانی هستیم و پدربزرگ شیخ عبدالله روحانی بود و زمان رضاخان که عمامه از سر روحانیون برمی داشتند او عمامه اش را برنداشت. و پدر شوهرم نیز متدین بود، و همیشه دعای سمات می خواند. و همیشه جلسه قرائت قرآن داشتند. پدرش هم قرائت قرآن می رفتند و خود من نیز درس طلبگی خواندم ولی به خاطر ضعیف بودن بینائی منصرف شدم و کلاً اینها بچه های قرائت قرآن هستند.
شیخ عبدالله از وقتی که به دنیا آمدند اصلاً عجیب بود. هر کدام از فامیل که این بچه را می دیدند، می گفتند جذاب است از وقتی که به دنیا آمد من خودم پستان بدون بسم الله دهانش نگذاشتم و سعی می کردم حتی المقدور با وضو باشم ولی مطمئن نیستم که بگویم همیشه با وضو بوده ام ولی بسم الله را مطمئنم که گفته ام و در موقع شیر دادن یا حسین مظلوم هم می گفتم. وقتی شیخ عبدالله به دنیا می آید پدر مؤمن او برای نامگذاری فرزند به قرآن تفال می زند و این آیه می آید: « قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا» (آیه 32 سوره مریم) و پدر فرزندش را عبدالله نامگذاری کرد. شیخ عبدالله از کودکی متدین بود و حتی از شش سالگی قرآن می خواند و قرآن را حفظ می کرد و به دبستان رفت و در موقع امتحانات برای اطمینان قلب آیةالکرسی را که حفظ کرده بود می خواند و مادرش می گوید: او را از زیر قرآن رد می کردم و برایش دعا می کردم و آیة رب اشرح لی صدری را می خواندم و بعداً هم الحمدالله موفق می شد و دبستان ابتدایی را تمام کرد. بعد از دبستان ابتدایی دو سال هم شبانه درس خواند و روزها را پیش پدر کار می کرد.
 
نوجوانی ـ جوانی ـ تحصیل

شهید میثمی پس از دوران دبستان دوره دبیرستان را آغاز کرد و بعضی از سال ها را به طور شبانه درس خواند و روزها را پیش پدر کار کرد یکی از دوستان و همکلاسی های قدیم او نقل می کند که در سال 46 و 47 در یک دبیرستان بودیم. ایشان از نظر مقید بودن به صفات پسندیده و اخلاق خوب ممتاز بود و دوستی دیگر داشت که با هم خیلی صمیمی بودند و از هم جدا نمی شدند و فرق می کردند با بقیه افراد و دنبال آموختن درس و یا مسائل دینی و اسلامی بودند و شهید میثمی معروف و مشهور بود به آشیخ. و این لقب را به خاطر این که خصوصیات دینی و عرق مذهبی از ایشان ظاهر بود روی ایشان گذاشته بودند ولی این برخورد دانش آموزان باعث نمی شد که از بچه ها روگردان باشند. خیلی با صمیمیت و گرمی برخورد می کردند و دوستی و محبت ایشان در دل همه بچه ها بود و سعی در هدایت بچه ها داشت.
از نوجوانی شور و علاقه خاصی به مسائل مذهبی داشت به خاطر همین عشق و علاقه بود که به اتفاق چند نفر از دوستانش هیئت حضرت رقیه و کلاس های آموزش قرآن و صندوق قرض الحسنه ای در محل خود پایه گذاری کرد و به شاگردانش می گفت: هر چقدر که استطاعت دارید برای قرض الحسنه پول بگذارید و هر وقت می خواهید پول تان را بگیرید.
دانش آموزان و بچه ها را به نماز جمعه «گورتان» می برد و پس از نماز جمعه آنان را برای نهار به منزل می آورد و با همکاری خانواده غذایی ساده درست می کردند و همراه آنها میل می نمود و خیلی خوب این بچه ها را تربیت می کرد.
یکی از دوستان هم محلی او می گوید: توی محل ایشان را می دیدیم که بی آلایش و با دوچرخه ای خیلی ساده رفت و آمد می کند. در بدو امر هر کسی که ایشان را می دید و به ظاهر ایشان اکتفا می کرد فکر می کرد که یک آدم ساده و بازاری هستند که دنبال کار و زندگی خودشان هستند اما هنگامی که برخورد می کرد صحبت می کرد انسان یک مرتبه متوجه می شد که با یک روح بلند و یک انسان واقعاً استثنایی روبرو است. اولین برخوردی که ما با ایشان داشتیم یک بار در سال 53 – 52 موقعی که از نماز جمعه برمی گشتیم ایشان را دیدیم که از نماز جمعه می آمد وقتی احساس کرد که ما اهل نماز جمعه هستیم شروع کرد با ما صحبت کردن و با اولین تماس با آن اخلاق خدایی و جذاب شان ما را مجذوب خودش کرد و من با این که قبلاً خیلی ایشان را توی محل دیده بودم ولی هیچ گمان نمی کردم که این قدر جذاب و خوش اخلاق و خوش بینش باشد.
 
فعالیت های قبل از دستگیری (جوانی)

در سنین جوانی با همکاری جوانان و نوجوانان مخلص دیگر از قبیل شهید حجةالاسلام ردانی پور و شهید حجازی و اخوی شهیدش شیخ رحمت الله، انجمنی دینی و خیریه و هیئت حضرت رقیه را تأسیس کردند و عملاً ارشاد همسالان خویش را بر عهده گرفت در جلسات که در کنار مسجد حکیم اصفهان در مسجد کوچکی به نام مسجد جوجه تشکیل می شد قرآن و مسائل سیاسی روز را به افراد و بچه های محل تعلیم می داد. و جوانان را با خیانت های رژیم شاهنشاهی نسبت به اسلام و مسلمین آشنا می ساخت. در محل با همه اقشار و طبقات، ارتباط و تماس داشت و با آنها در حد خودشان صحبت می کرد. مثلاً هر موقع وارد مسجد می شدی می دیدی او نشسته با افراد حرف می زند اما حرف هایشان برای هر کس درخور فهم او بود و درخور بینش و آگاهی او بوده از امام جماعت مسجد گرفته تا مردم بازاری که آنجا بودند چه مردها و جوانان و بچه ها با همه این ها ارتباط و تماس داشت و همه را به خودش جذب می کرد. یکی از خصوصیاتش این بود که مطالب مهم و عمده رادر جملات ساده بیان می داشت و همین امر باعث شده بود که از همه طبقات و پیرمرد و جوان و بچه ها به او جذب شوند خیلی کارهای خیر عمومی می کرد اما سعی می کرد کارها به دست دیگران انجام گیرد، در برنامة مسجد، همه راهنمایی ها و ارشادها و برنامه ریزی هایش از ایشان بود منتهی دست اندرکارش کس دیگری می شد و وقتی که آن مجلس برپا می شد. در حقیقت او به هدف خودش رسیده و رشد و آگاهی مردم نسبت به تعالیم و اهداف اسلام بالا رفته بود. گذشته از فعالیت های عمومی و آشکار از قبیل برپایی جلسات روضه و قرائت قرآن و بردن نوجوانان به نماز جمعه «گورتان» و تعلیم و آموزش آنها یک سری جلسات مخفی با شهید ردانی پور و شهید حجازی و دیگران داشت که در این جلسات تلاش می شد که اهداف و اعلامیه ها و کتاب های حضرت امام مطالعه شود و کیفیت گسترش و آموزش آنها به دیگران بررسی گردد و شهید میثمی مسئول و مربی این جلسه بود. خیلی طبیعی و عادی و ساده مخفی کاری می کرد. مثلاً مقبره ای کنار مسجد حکیم به نام مقبره مرحوم کرباسی است ایشان از علمای بزرگ اصفهان بوده و آنجا دفن می باشند. شهید میثمی کلید این مقبره را گرفته بود به عنوان اینکه متولی باشد و نظافت آنجا را بکند و آب و جاروتی بکند. و تحت عنوان متولی مقبره پوشش بسیار خوبی درست کرده بود و استفاده های زیادی می شد و خانه خرابه ای بود پشت مقبره که آن هم متعلق به مقبره بود که ایشان خیلی چیزهای زیادی را در آنجا مخفی کرده بود و گاهی اوقات جلسات توی خانه خراب پشت مقبره تشکیل می شد چون که اغلب اوقات درب مقبره بسته بود و فقط عصرهای جمعه شهید میثمی می آمد درب مقبره باز می کرد و آب و جارویی می زد و عده ای هم چون جمعه بود می آمدند زیارت و هیچ کسی هم تصور نمی کرد که از این مقبره به عنوان مرکزی برای اعلامیه و چیزهای دیگر استفاده می شود و همه محل می دانستند که متولی مقبره آشیخ عبدالله است ولی هیچ کس فکر نمی کرد که از این مکان استفاده سیاسی می شود. بسیاری از شاگردان آن جلسات به برکت روح مصفای شهید از خدمتگزاران واقعی جمهوری اسلامی شدند و بسیاری از آنها شهید گردیدند. یکی از شاگردان آن کلاس می گوید شهید میثمی صحبت ها و مطالبی که می فرمود همه اش حکمت آمیز بود و نکته بارزی که از همان اول در ایشان بود و تا همین اواخر که شهید شدند این بود که سخن نمی گفت الا این که در سخنش یک حکمت و موعظه و نکته آموزنده ای وجود داشت.
من هر موقع سر کلاس های ایشان می رفتم و ایشان صحبت می کرد احساس می کردم که در کنار عالم هشتاد ساله، هفتاد ساله ای هستم که دنیا دیده است و با تجربه است و با علم است با وجودی که سن زیادی نداشت اما از لحاظ تجربه و مشاهدات، شخصی سالخورده بود.




طبقه بندی: شهدای شاخص سال«91»،
[ چهارشنبه 11 مرداد 1391 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]
زندگینامه شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی



   نماینده امام خمینی(ره) در قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) در دفاع مقدس

            

سال 1334 ه . ش در خانواده‌ای مؤمن در شهر اصفهان متولد شد. تولد او مصادف با شب ولادت حضرت امیر‌المؤمنین (ع) بود. پدرش برای نام گذاری او به قرآن تفأل نموده بود، نام او را عبدالله گذاشت. (بر مبنای آیه‌ی 32 از سوره‌ی مریم) در سال 1353 به همراه برادر شهیدش (حجت‌الاسلام رحمت‌الله میثمی) و چند تن دیگر از دوستانش، به قم هجرت نمود و در مدرسه‌ی شهید حقانی سکنی گزید و به تعلیم و تربیت و تکمیل دروس دینی پرداخت  وی که در کنار درس به مبارزه علیه رژیم منحوس پهلوی نیز مشغول بود، با خیانت یکی از منافقان، تحت تعقیب قرار گرفت و به همراه چند طلبه‌ی دیگر در همین سال دستگیر و روانه‌ی زندان شد؛ شهید میثمی که سی ماه از عمر پرثمرش را در زندان ستم‌شاهی به سر برده و در این راه سختترین شکنجهها را تحمل کرد؛ در سال 1357 به دنبال مبارزات قهرمانانه‌ی ملت رشید ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) از زندان آزاد شد و پس از رهایی، با روحیه‌ی انقلابی خود در جهت به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی از اهدای هر آنچه که در توان داشت، کوتاهی نکرد.
ایشان با پیروزی انقلاب اسلامی، جهت ادامه‌ی تحصیل به حوزه‌ی علمیه‌ی قم رفت و از محضر اساتید بزرگوار کسب علم کرد. سپس در کنار دوست دیرینه‌اش روحانی شهید، «مصطفی ردانی‌پور» و برای یاری رساندن به این نهضت الهی، مدتی را در کردستان گذراند و از آنجا به دنبال تشکیل سپاه در یاسوج، به آن شهر عزیمت کرد، تا در کنار عزیزان پاسدار به سازماندهی و ارشاد عشایر محروم بپردازد. پس از سی ماه خدمت و تلاش شبانه‌روزی در آن منطقه‌ی محروم، از سوی نماینده‌ی حضرت امام (ره) در سپاه، به عنوان مسئول دفتر نمایندگی حضرت امام (ره) در منطقه‌ی نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد) منصوب گردید.
از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی شهید میثمی، جنگ را یک نعمت بزرگ و یک سفره‌ی گسترده‌ی الهی می‌دانست  و معتقد بود هرکس بیشتر بتواند در جنگ شرکت کند، از این سفره‌ی الهی بیشتر بهره برده است. لذا در بسیاری از مناطق عملیاتی حضور فعال داشت و در یکی از آن صحنه‌ها، برادرش در(تپه‌های شهید صدر) مقابل چشمانش به شهادت رسید.
ایشان از طرف حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین شهید محلاتی، «نماینده‌ی محترم حضرت امام (ره) در سپاه» به مسئولیت نمایندگی امام در قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ره) ـ که قرارگاه مرکزی و هدایت کننده‌ی تمامی نیروهای سپاه و بسیج و سایر نیروهای مردمی بود، برگزیده شد، تا با حضور در میان برادران سپاهی، بسیجی و ارتشی، شمع محفل رزمندگان و مایه‌ی قوت قلب آنان باشد سرانجام همان‌طور که در شب دوم عملیات بزرگ کربلای 5 به دوستان گفته بود: «من در این عملیات اجر خودم را ازخدا می‌گیرم».  این روحانی متواضع و خاکی با وجود قرارداشتن در بالاترین سطوح مسئولیت ، بدون هیچ تکلف غالباً با بقچهای از چفیه که داخل آن وسایل شخصی اش بود مثل یک بسیجی عادی پشت وانتها از این سنگر به آن سنگر و از این خاکریز به آن خاکریز سرکشی میکرد و شب ها را در سنگر رزمندگان سپری میکرد تا درس معرفت ا... را در عمل به آنان بیاموزد . فروتنی و ساده زیستی این روحانی بزرگوار به حدی بود که رزمندهای که او را نمیشناخت، احتمال هم نمی داد ایشان نماینده ولی فقیه در قرارگاه خاتم باشد و سرانجام در همین حال و هوا شرایطی خدا شهادت را قسمت او نمود( درمنطقه عملیلتی کربلای 5)  هنگامی که در سحرگاهان مورخ 9/11/65 آن زمان که دلباختگان جمال محبوب، برای مناجات با خدای خویش مهیا می‌شوند، سنگر محل اقامت خود را برای نماز شب و راز و نیاز شبانه با پروردگار ترک کرد  وعده‌ی الهی تحقق یافت ودر منطقه‌ی عملیاتی کربلای 5، ازناحیه‌ی سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز در 12 بهمن (مطابق با دوم جمادی‌الثانی که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا (س) بود) به دیدار معبود و مهمانی اولیای خدا شتافت و به آرزوی دیرینه‌ی خود نایل گردید.




طبقه بندی: شهدای شاخص سال«91»،
[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
(سمیه کردستان ، اسطوره ای که جان داد تا حرمت امام خود را نشکند)

                        
 
ولادت و معرفت به معبود
ناهید فاتحی كرجو در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج در میان خانواده ای مذهبی و اهل تسنن به دنیا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش سیده زینب، زنی شیعه، زحمتكش و خانه دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بیت (ع) بزرگ  می كرد.
ناهید كودكی مهربان، مسئولیت پذیر و شجاع بود كه در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوی خود را پرورش میداد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت میبرد كه به پدرش گفته بود: «اگر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم وگریه كنم، چشمانم سرخ می شود و سرم درد می گیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز كرده و گریه     میكنم، نه خسته ام، نه سردرد و ناراحتی جسمی احساس می كنم، بلكه تازه سبك تر و آرام تر میشوم».
  نوجوانی از جنس ایمان و شهامت
با شروع حركت های انقلابی مردم ایران، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شركت در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز كردستان قرارگرفت.
روزی با دوستانش به قصد شركت در تظاهرات علیه رژیم به خیابان های اصلی شهر رفت. لحظاتی از شروع این خیزش مردمی نگذشته بود كه مأموران شاه به مردم حمله كردند. آنها ناهید را هم شناسایی كرده بودند و قصد دستگیری او را داشتند كه با كمك مردم از چنگال آن دژخیمان فرار كرد. برادرش می گوید؛ «آن شب ناهید از درد نمی توانست درست روی پایش بایستد. بر اثر ضربات ناشی از باتوم، پشتش كبود رنگ شده بود».
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری های ضد انقلاب در مناطق كردستان، همكاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازكرد. شروع این همكاری، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهك كومله را كه زخم خورده فعالیت های انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت.
 
راهی به سوی آسمانی شدن
ناهید علاوه بر همکاری با بسیج وسپاه بیشتر وقتش را به خواندن كتاب های مذهبی و قرآن و انجام فعالیت های اجتماعی می گذراند.
اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مركزی شهر سنندج مراجعه كرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش می رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پیدایش نمی كند. خبری از ناهید نبود! انگار كه اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او می گشت. تا اینكه بالاخره از چند نفر كه ناهید را می شناختند و او را آن روز دیده بودند شنید كه: چهار نفر، ناهید را دوره كرده، به زور سوار مینی بوس كردند و بردند!
بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار می گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه می فرستادند كه: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همكاری كنید، بقیه بچه هایتان را هم میكشیم
.
زخم ستاره
چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود كه خبر گرداندن دختری در روستاهای كردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینكه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد. یك روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند . گفته بودند آزادت نمی كنیم مگر اینكه به خمینی توهین كنی!.
او ناهید بود كه با شهامت و ایستادگی قابل تحسین از مقتدای انقلابی خود حمایت كرده و زیر بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرایط سخت كه جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شكنجه وحشیانه این دختر اعتراض كرده بودند. اما هیچ گوش شنوا و مرد عملی پیدا نشده بودكه ناهید، دختر جوان و انقلابی را از چنگال ستم آنها رهایی بخشد.
از روز ربوده شدن او یازده ماه می گذشت كه پیكر بی جان و مجروح و كبود او را با سری شكسته و تراشیده در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا كردند. روایت دیگر حاکیست که اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام(ره) اورا زنده بگور کرده بودند.
وقتی جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسیار بی تابی می كرد و چندین بار از هوش رفت. پیكر آغشته به خون ناهید اگر چه دیگر صدایی برای فریاد زدن و جانی برای فدا كردن در راه انقلاب نداشت اما كتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود. زنان سنندجی با دیدن آثار شكنجه بر بدن ناهید و سر شكسته و تراشیده اش، به ماهیت اصلی ضد انقلاب، بیش از بیش پی برده و با ایمان و بصیرتی بیشتر به مبارزه با آنان پرداختند.
 
تهران، سفر آخر
شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهکها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پیكر شهید ناهید كرجو، شهید مظلوم سنندجی را در قطعه شهدای انقلاب بهشت زهرای تهران دفن نماید.
چند سال بعد، مادر از اندوه فراق ناهید، بیمار شد و از دنیا رفت. برادر ناهید می گوید: مادرم در تهران ماند و با بچه های كوچك و وضعیت بد اقتصادی مجبور به كار شد. دوران سختی را گذراندیم اما مادر دلخوش بود كه نزدیك ناهید است. دلش خوش بود كه دیگر لازم نیست كوه به كوه، دشت به دشت و آبادی به آبادی دنبال ناهید بگردد.
 
و اینک ...
اینك نوجوانان و دختران ایران اسلامی باید بدانند كه وقتی ناهید فاتحی كرجو به شهادت رسید بیش از هفده سال نداشت اما اكنون بعد از گذشت سی سال از شهادتش، نامش به بركت متعالی بودن هدف و ارزش هایش زنده و شیوه زندگیاش الگویی برای زنان مجاهد است.
 اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجههای طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمانها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی کرجو.




طبقه بندی: شهدای شاخص سال«91»،
[ یکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 10:12 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جان خود در ره "اولاد علی" می بازیم
همچو "مالک" به "عدوان علی" می تازیم

ای که گویی که خلایق ز "ولی" خسته شدند
کوری چشم تو بر "سید علی" می نازیم
مقام معظم رهبری

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
وصیت نامه شهدا
اخبار سیاسی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic