قالب وبلاگ


آفتاب کنگان
 
نویسندگان
نظر سنجی
کابر گرامی چه مطالبی را در این وبلاگ بیشتر قرار دهیم؟







جعبه حدیث

ذکر روز
بزرگ مرد تاریخ

جملات قصار

دانشنامه مهدویت
دیگر امکانات

شهید حمید شیخ الاسلامی

 

حمید که توی جبهه بود خواب عجیبی دیدم

خواب دیدم رفته ام زیارت حرم آقا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم

موقع زیارت چشمم خورد به کاغذی که شبیه یه تابلو چسبیده بود به ضریح پیامبر

روی کاغذ نوشته بوده : شهید حمید شیخ الاسلامی

 

... حمید که از جبهه برگشت خوابم رو براش تعریف کردم

تا تعریف کردم فقط لبخند زد

چند روز بعد با سپاهیان حضرت محمد صلی الله علیه و آله رفت جبهه

سفر آخرش بود و شهید شد

از کل بدنش فقط یکی از پاهاش رو برامون آوردند

رفت به مهمونی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم

 

                                          خاطره ای از زندگی شهید حمید شیخ الاسلامی 

                                          منبع: کتاب کرامات شهدا ... راوی: برادر شهید

 

بار دیگر گستاخی و حماقت ابوجهل های زمان ، قلب مسلمین جهان را به درد آورد

ما عاشورائیان تاب و تحمل این اهانت را نداریم

بی حرمتی به رسول مهربانی ها ،جرئت خاموشی را از من گرفت

خواب را بر چشمانتان حرام می کنیم ای یزیدیان زمان

باشد که با حماقت خود ، در دریای خروشان خشم مسلمین به درک واصل شوید...

انشاءالله




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]

 

توی جاده داشت می رفت که ترکش خمپاره سرش رو بُرد

بچه ها در کمال تعجب دیدند سر بریده لبهاش تکون می خوره و " یا حسین " میگه ...

 

... کوله پشتی اش رو باز کردند ، سه تا آرزو کرده بود:

- خدایا! امام حسین علیه السلام لب تشنه شهید شد ، منم میخام تشنه شهید بشم

بچه ها تحقیق کردند

دیدند تانکرای اب گردانشون خالی بوده و فرمانده تقاضای اب کرده

اولین دعاش مستجاب شد و تشنه لب شهید شد

 

- خدایا ! سر مبارک اربابم حسین علیه السلام رو از پشت بریدند

منم میخام سرم از پشت قطع بشه.

رزمنده ها میگن ترکش از پشت سر شهید آقاجانی رو قطع کرده

دومین آرزوش هم برآورده شد

 

- خدایا! سر بریده ی امام حسین علیه السلام بالای نی قرآن می خواند

من دلیلش رو نمی دونم ،اما دلم میخاد وقتی شهید شدم ، سر بریده ام " یا حسین " بگه

سومین آرزوشم ...

 

                                      خاطره ای از زندگی طلبه ی شهید مصطفی آقاجانی

                                      منبع: نشریه ی با شهدا در جمعه

 

به قول حاج حسین یکتا: جبهه سرزمین آرزوهاست

یعنی رزمنده ها ارزو می کردند به خواسته هاشون می رسیدند

خدایا ما هم آرزوهای قشنگی داریم ، آرزو به دلمون نکن... آمین




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

 

نصفه شب بود

چشم چشم رو نمى دید

سوار تانك بودیم ، وسط دشت

كنار برجك نشسته بودم

دیدم یكى پیاده میاد

به تانك ها نزدیك میشد ، چند لحظه توقف می کرد ، می رفت سراغ نفر بعدی

سمت ما هم اومد

دستش رو دو پایم حلقه كرد

پایم رو بوسید و گفت «به خدا سپردمتون.»

گفتم «حاج حسین؟»

گفت «هیس! اسم نیار.»

رفت طرف تانك بعدى

تازه فهمیدم پای رزمنده ها رو می بوسه

گفت اسمشو نیارم که کسی نفهمه پابوسشون همون حاج حسین خرازی فرماندمونه

خدائیش آسمونم در مقابل بزرگی چنین مردانی کم آورده بود...

 

                                   خاطره ای از زندگی سردار شهید حاج حسین خرازی

                                   منبع: کتاب یادگاران " خاطرات شهید خرازی "





طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ یکشنبه 19 شهریور 1391 ] [ 10:46 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
                               

سلام. جاتون خالی ، دهه اول محرم رفته بودم به شهر مهاباد در 20 کیلومتری اردستان . در بدو ورود به شهر تصویر یکی از شهدا توجهم رو جلب کرد ، آره اشتباه نکرده بودم ، عکس شهید غلامی بود از شهدای تفحص ، می شناختمش ولی نمیدونستم اهل این شهرٍ...

خلاصه خیلی خوشحال شدم و توفیقی از خداوند بود که به سر مزار با صفای شهید غلامی و دیگر شهدای شهر برم و کلی صفا کنم .

تازه روز عاشورا با مادر شهید هم ملاقات کردیم و از زبان مادرش هم حرفهای زیبایی شنیدیم ، گفتن که خیلی ها از پسرم حاجت گرفتن و از صفات خوب شهید و ...

و تقدیم می کنم به شما خاطره ای از شهید غلامی:

جنگ تمام شده بود و بسیاری از شهدا جا مانده بودند . دلمان پیش آنها بود . باید می رفتیم و بر می گرداندیمشان ؛ اما منطقه حساس بود و موافقت نمیكردند . بالاخره یك فرصت ده روزه گرفتیم . گذشته از دوری راه ، دور و برمان پر از میدانهای گسترده مین بود . چند روزی كارمان جستجو ، سوختن زیر آفتاب و دست خالی برگشتن بود . فرصت ما روز نیمه شعبان به پایان می رسید . بعضی بچه ها پیشنهاد كردند كار را تعطیل كنیم و روز عید ، به خودمان برسیم . اما شهید غلامی گفت : (( نه ، تازه امروز ، روز كار است و باید عیدی خود را امروز از آقا بگیریم .)) همه به این امید حركت كردیم ، ناامیدتر شدیم . آفتاب داشت غروب می كرد كه صدای ناله و توسل شهید غلامی بلند شد : « آقا جون دیگه خجالت می كشیم تو روی مادرای شهدا نگاه كنیم ... » باید وداع می كردیم و بر می گشتیم . بغض توی گلوی بچه ها تركید و به گریه افتادند .

چند لحظه بعد ، فریاد شهید غلامی كه رفته بود شاخه شقایقی را برای معراج شهدا از ریشه بیرون بیاورد ، میخكوبمان كرد . به سویش دویدیم ... شقایق درست روی جمجمه شهیدی سبز شده بود !

چه حالی می شدی در این غروب نیمه شعبان ، اگر می دانستی نام این شهید ، « مهدی منتظر القائم » است !!!

 به نقل از سایت راهیان نور




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

 

یه شب توی عالم خواب دیدم که جواد بهم گفت:

« مادرم! شما شبای جمعه دیگه سر مزار من نیایین

چون ما شب های جمعه به کربلا می رویم

وقتی شما می آیید ، حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام می فرماید:

«شما بازگردید ، دیدار مادرتان واجب تر است»

 

                                                        به نقل از مادر شهید جواد خانجانی




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

 

توی خط مقدم فاو بودیم

بچه ها سر آر پی جی رو باز می کردند و داخلش سیر می ریختند

شلیک که می کردیم بر اثر انفجار و گرما ، بوی تند سیر فضا رو می پوشاند

بیچاره عراقی ها فکر می کردند ایران شیمیایی زده

یه ترسی وجودشون رو می گرفت که بیا و ببین




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]


شب بیست و یک رمضان بود

قرار شد برا مداحی شب قدر بریم گردان امام محمد باقر علیه السلام

بعد از ظهر راه افتادیم

تپه‌های خوزستان شباهت زیادی بهم دارن

راه رو بلد نبودیم ، واسه همین بیراهه رفتیم و گم شدیم

شب شده بود و ما هم حسابی خسته ی راه

دیگر جایی رو نمی‌دیدیم

بی سیم هم نداشتیم که موقعیتمون رو اعلام کنیم

محمد گفت: نباید شب قدر رو از دست بدیم

بچه ی با صفایی بود

گریه ها و نماز شبای نیمه شبش رو بارها دیده بودم

نشستیم وسط بیابون مراسم شب قدر رو دو نفره بجا آوردیم

شب قدر عجیبی بود

دیگر هیچ‌ وقت برام تکرار نشده ، خیلی با صفا بود

محمد مداح نبود ، ولی برا اولین بار دیدم که با شور عجیبی مداحی می کنه

اون شب احساس کردم که واقعاً رفتنیه ، بس که نورانی شده بود

هر چه دعا بلد بودیم ، خوندیم

بعد از دو سه ساعت عبادت ، یهو محمد بهم گفت: خب دیگه ! پاشو بریم

گفتم : ما که هیچ جایی رو بلد نیستیم!

بالاخره راه افتادیم و بعد نیم ساعت رسیدیم به گردان امام محمد باقر علیه السلام

وسطای دعای جوشن کبیر بود

محمد شهید شد ، اما هنوز خاطره ی اون شب از ذهنم نرفته


                                               راوی: آقای محمود شیرافکن

                                               منبع: کتاب زمین ناله می‌کند




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 04:04 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

 

چند تا تركش خورده بود به كمرم

بچه ها بردندم مسجد

یكى از خواهرا اومد پانسمانم كنه

با این كه سنم كم بود ، ولى خجالت مى كشیدم

نمیذاشتم دست بهم بزنن

كلى باهام صحبت كردن كه «اشكالى نداره ، بذار كارشون رو بكنن

زود تموم میشه . از كمرت كلى خون رفته.»

بالاخره راضى شدم و نشستم

یه لحظه احساس كردم كسى كه داره پانسمانم مى كنه

خیلى راحت به كمرم دست مى كشه

صداى آرام گریه اش رو هم می شنیدم

بى اختیار برگشتم به سمتش

دیدم خواهر بزرگم زهراست

 

                                                  منبع: کتاب خاطرات کوتاه " خونین شهر "




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ سه شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 06:45 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

 

خواب امام حسین علیه السلام رو دیده بود

به حضرت علیه السلام عرض کرده بود:

کاش من هم در کربلا بودم و شما رو یاری می کردم

امام علیه السلام فرموده بود: ناراحت نباش

سیدی از نسل ما علیه کفر قیام می کنه

تو در اون جنگ شرکت می کنی و شهید میشی ...

 

... ۱۴ سال گذشت

جنگ ایران و عراق شروع شد

باز هم خواب امام حسین علیه السلام رو دید

حضرت بهش فرموده بود: پسرم! وقتش رسیده که به آرزوت برسی

محمد علی هم عزمش رو برا رفتن به جبهه جزم کرد

چیزی از خوابش نگذشته بود که به آرزوش رسید

توی جزیره ی مجنون آسمونی شد

 

                                       خاطره ای از زندگی شهید محمد علی نامور

                                      منبع: کتاب لحظه های بی عبور ، صفحه ۸۵




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ جمعه 6 مرداد 1391 ] [ 04:50 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

 

برا انجام کاری از خونه رفت بیرون

وقتی برگشت دیدم کاپشن نداره و پاهاش برهنه ست

با نگرانی دویدم سمتش و پرسیدم:

اتفاقی برات افتاده؟

گفت: نه پدر جان!

داشتم بر می گشتم یه جوون رو دیدم

می خواست بره سربازی

لباس و کفش مناسب نداشت

کفش و کاپشنم رو بهش دادم...

 

                                      خاطره ای از زندگی شهید علی اکبر درگزینی

                                      منبع: کتاب لحظه های بی عبور ، صفحه ۵۸




طبقه بندی: خاکریز خاطرات،
[ پنجشنبه 5 مرداد 1391 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

جان خود در ره "اولاد علی" می بازیم
همچو "مالک" به "عدوان علی" می تازیم

ای که گویی که خلایق ز "ولی" خسته شدند
کوری چشم تو بر "سید علی" می نازیم
مقام معظم رهبری

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
وصیت نامه شهدا
اخبار سیاسی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic