قالب وبلاگ


آفتاب کنگان
 
نویسندگان
نظر سنجی
کابر گرامی چه مطالبی را در این وبلاگ بیشتر قرار دهیم؟







جعبه حدیث

ذکر روز
بزرگ مرد تاریخ

جملات قصار

دانشنامه مهدویت
دیگر امکانات
نشست بصیرتی ،سیاسی فرهنگی ویژه فرهنگیان بسیجی در سالن اجتماعات اداره ی آموزش و پرورش شهرستان کنگان برگزار خواهد شد.
به گزارش آفتاب کنگان در آخرین روز از هفته ی بسیج نشستی با عنوان همایش بصیرتی فرهنگیان توسط کارشناس ارشد مهدویت حاج آقا نصرالله پور برگزار خواهد شد.
گفتنی است این همایش ساعت هشت صبح روز دوشنبه ششم آذرماه اجرا خواهد شد.





[ شنبه 4 آذر 1391 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
روز چهارم هفته بسیج که به نام روز حضرت علی اکبر(ع) نامگذاری شده است در کنگان حال و هوای دیگر داشت...




ادامه مطلب

[ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]



امام جمعه بندر کنگان در آئین باشکوه نماز جمعه در میان نماز گزاران این شهر اظهار داشت: یکی از واژه هایی که در جملات امام حسین به کرٌات مشاهده، توصیه و به آن اشاره شده است تقوا و پرهیز از دنیاپرستی است...
ادامه مطلب

[ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]

در روز چهارم از هفته بسیج مراسمی در مصلی نماز جمعه شهرستان کنگان تحت عنوان همایش حلقه های صالحین کنگان برگزار شد...



ادامه مطلب

[ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]

روز سوم هفته بسیج مصادف با هفتم محرم همایشی در شهرستان کنگان تحت عنوان همایش طفلان شیرخواره برگزار شد...




ادامه مطلب

[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]
در روز سوم از هفته بسیج  چند نفر از مسئولان شهرستان کنگان به همراه تعدادی از بسیجیان جهت شرکت در مراسم یادواره ی شهدای شهر سیراف به این شهر سفر کردند.



ادامه مطلب

[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]
رییس جمهور عبایش را كه از شانه راستش سر خوره بود درست كرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟» -آقا! خواهش می‌كنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید كه دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! -چرا پسرم؟

 

آفتاب کنگان به نقل از جزیره ؛ در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.
صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».
رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».
لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»
آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
-چرا پسرم؟
مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم،می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.
رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»
آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .
مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد:

جهت خواندن وصیت نامه ی شهید و تصاویر به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ سعید صفایی ]

ما قاسمی درست کرده‌ایم که آرزویش فقط دامادی بوده، آرزوی عمویش هم دامادی او بوده! این را شما با قاسمی که در تاریخ بوده است مقایسه کنید

 

 آفتاب کنگان به نقل از جزیره ؛ ما قاسمی درست کرده‌ایم که آرزویش فقط دامادی بوده، آرزوی عمویش هم دامادی او بوده! این را شما با قاسمی که در تاریخ بوده است مقایسه کنید. تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده‌اند که در شب عاشورا، امام «ع» اصحابش را در خیمه «عندَ قُرب الماء» [معلوم می‌شود که خیمه‌ای بوده است که اختصاص به مشکهای آب داشته و از همان روزهای اول، آبها را در آن خیمه جمع می‌کرده‌اند] یا نزدیک آن خیمه جمع کرد و آن خطابه بسیار معروفِ شب عاشورا را به آنها القا کرد که نمی‌خواهم آن را به تفصیل نقل کنم.
در این خطبه، امام به طور خلاصه به آنها می‌گوید شما آزاد هستید. امام نمی‌خواسته کسی رو در بایستی داشته باشد و خودش را مجبور ببیند، حتی کسی خیال کند که به حکم بیعت لازم است بماند. لذا می‌گوید همه شما را آزاد کردم، همه یارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادرزاده‌هایم. اینها جز به شخص من به کس دیگری کار ندارند، شب تاریک است و از این تاریکی شب استفاده کنید و بروید و آنها هم قطعاً با شما کاری ندارند.

در اول هم از اینها تجلیل می‌کند و می‌گوید منتهای رضایت را از شما دارم، اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، اهل بیتی بهتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم. اما همه آنها به طور دسته جمعی می‌گویند آقا چنین چیزی مگر ممکن است؟ جواب پیغمبر را چه بدهیم؟ وفا کجا رفت؟ انسانیت کجا رفت؟ محبت کجا رفت؟ عاطفه کجا رفت؟ و آن سخنان پر شوری که آنجا گفتند که واقعاً دل سنگ را کباب می‌کند، یعنی انسان را به هیجان می‌آورد. یکی می‌گوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسی بخواهد فدای شخصی مثل تو کند؛ این کاش هفتاد بار زنده می‌شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می‌کردم. آن یکی می‌گوید هزار بار، دیگری می‌گوید ای کاش امکان داشت جانم را فدای تو کنم، بعد بدنم را آتش بزنند، خاکسترش کنند، آنگاه خاکسترش را به باد دهند و دوباره مرا زنده کنند و باز ... اول کسی که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنی هاشم.

همین که این سخنان را گفتند، امام مطلب را عوض کرد و از حقایق فردا قضایایی را گفت. به آنها خبر کشته شدن را داد که همه آنها درست مثل یک مژده بزرگ تلقی کردند. همین جوانی که این قدر به او ظلم می‌کنیم و آرزوی او را دامادی می‌دانیم! سؤالی کرد که در حقیقت خودش گفته است که آرزوی من چیست؟

وقتی که جمعی از مردان در مجلسی اجتماع می‌کنند، یک بچه سیزده ساله در جمع آنها شرکت نمی‌کند، پشت سر مردان می‌نشیند. مثل اینکه این جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر می‌کشید که دیگران چه می‌گویند. وقتی که امام فرمود همه شما کشته می‌شوید، این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟ آخر من بچه هستم. شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته می‌شوند و من هنوز صغیرم. لذا رو کرد به آقا و عرض کرد: « وَ اَنا فی مَن یُقتَل؟» آیا من هم جزو کشته شدگان هستم یا نیستم؟ حالا ببینید آرزو چیست؟ امام فرمود اول من از تو یک سؤال می‌کنم، جواب مرا بده، بعد من جواب تو را می‌دهم. من این طور فکر می‌کنم که آقا این سؤال را مخصوصاً کرد، می‌خواست این سؤال و جواب پیش بیاید تا مردم آینده فکر نکنند که این جوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد، و نگویند این جوان در آرزوی دامادی بود، دیگر برایش حجله درست نکنند؛ جنایت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سؤال می‌کنم: « کَیفَ المَوتُ عِندَک؟» پسرکم! فرزند برادرم! اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه‌ای دارد؟ فوراً گفت: «اَحلی مِنَ العَسَل». از عسل شیرینتر است. اگر از ذائقه می‌پرسی، که مرگ از عسل در ذائقه من شیرینتر است. یعنی برای من آرزویی شیرینتر از این آرزو وجود ندارد. منظره چقدر تکاندهنده است!

اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخی کرده و ما باید این حادثه را زنده نگه داریم. چون دیگر نه حسینی پیدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنی. این است که این مقدار ارزش می‌دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه‌ای [حسینیه ارشاد] به نامشان بسازیم، کاری نکرده‌ایم. وگرنه آرزوی دامادی داشتن که وقت صرف کردن نمی‌خواهد، پول صرف کردن نمی‌خواهد، حسینیه ساختن نمی‌خواهد، سخنرانی نمی‌خواهد. ولی اینها جوهره انسانیت هستند، مصداق « انّی جاعِلٌ فی الارضِ خَلیفةً» هستند، اینها بالاتر از فرشته هستند.

امام بعد از گرفتن این جواب فرمود: فرزند برادرم! تو هم کشته می‌شوی، «بَعدَ اَن تَبلوَ بَبَلاءٍ عَظیمٍ». اما جان دادن تو با دیگران خیلی متفاوت است و گرفتاری بسیار شدیدی پیدا می‌کنی. لذا روز عاشورا پس از آنکه با اصرار زیاد اجازه رفتن به میدان را گرفت، از آنجا که بچه است، زرهی متناسب با اندام او وجود ندارد. خود مناسب با سر او وجود ندارد، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد. نوشته‌اند عمامه‌ای به سر گذاشته بود «کَأَنَّهُ فِلقَةُ القَمَر». همین قدر نوشته‌اند به قدری این بچه زیبا بود که دشمن گفت مثل یک پاره ماه است.

بر فَرَس تندرو، هر که تو را دید گفت
برگ گل سرخ را، باد کجا می‌برد؟


راوی گفت دیدم بند یکی از کفشهایش باز است و یادم نمی‌رود که پای چپش هم بود. از اینجا معلوم می‌شود چکمه پایش نبوده است. نوشته‌اند که امام کنار خیمه ایستاده و لجام اسبش در دستش بود. معلوم بود منتظر است، که یکمرتبه فریادی شنید. نوشته‌اند امام به سرعت یک باز شکاری روی اسب پرید و حمله کرد. آن فریاد، فریادِ « یا عَمّاه» ِ قاسم بن الحسن بود. آقا وقتی به بالین این جوان رسید در حدود دویست نفر دور این بچه را گرفته بودند. امام حمله کرد آنها فرار کردند و یکی از دشمنان که از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند، خودش در زیر پای اسب رفقای خود پایمال شد. آن کسی را که می‌گویند در روز عاشورا در حالی که زنده بود زیر سم اسبها پایمال شد، یکی از دشمنها بود نه حضرت قاسم. به هر حال حضرت وقتی به بالین قاسم رسیدند که گرد و غبار زیاد بود و کسی نمی‌فهمید قضیه از چه قرار است.

وقتی این گرد و غبارها نشست، یک وقت دیدند که آقا بر بالین قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است. این جمله را از آقا شنیدند که فرمود: « یَعِزُّ وَاللهِ عَلی عَمِّکَ اَن تَدعوهُ فَلا یُجیبُکَ اَو یُجیبُکَ فَلا یَنفَعُکَ صَوتُه». ای برادر زاده! خیلی بر عموی تو سخت است که تو او را بخوانی، نتواند تو را اجابت کند، یا اجابت بکند، اما نتواند برای تو کاری انجام بدهد.

در همین حال بود که یک وقت، فریادی از این جوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد ...

از: مرتضی مطهری، حماسه حسینی، جلد اول، ( چاپ ششم، تهران: انتشارات صدرا، آبان ماه ۱۳۶۵)، صفحات ۳۲ تا




[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]

به گزارش آفتاب کنگان به نقل از ثلاث حجت السلام موسی احمدی در این ارتباط گفت: طی نشست هایی که با معاونت درمان سازمان تامین اجتماعی داشتیم، مقرر شد کلینیک عسلویه به بیمارستان ۳۲ تختخوابی تبدیل شود.

وی افزود: به زودی تیم کارشناسی برای برآورد هزینه های تجهیز و تکمیل بیمارستان عسلویه راهی منطقه می شوند.

این نماینده مجلس ادامه داد: مدیر عامل سازمان تامین اجتماعی با احداث ساختمان­های درمانگاه­های دیر و جم نیز موافت کرد و انشاءالله به زودی عملیات اجرایی آن آغاز خواهد شد.

گفتنی است، بودجه این امر از محل اعتبارات سازمات تامین اجتماعی است.

همچنین طی نشستی که نماینده مردم دیر، کنگان و جم با وزیر بهداشت و درمان در خصوص مسائل بیمارستان کنگان و مسائل بهداشت و درمان داشت، خانم دستجردی قول اختصاص اعتبار خوبی را به حوزه انتخابیه داد.




[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
مراسم سوگواری دهه ی اول محرم با حضور حاج آقا نصرالله پور از شهر مقدس قم هر شب در حسینیه ی عاشقان ثارالله برگزار میشود.
به گزارش آفتاب کنگان این مراسم هر شب ساعت هفت شروع و به مدت ده شب ادامه خواهد داشت.





[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ سعید صفایی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 25 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

جان خود در ره "اولاد علی" می بازیم
همچو "مالک" به "عدوان علی" می تازیم

ای که گویی که خلایق ز "ولی" خسته شدند
کوری چشم تو بر "سید علی" می نازیم
مقام معظم رهبری

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
وصیت نامه شهدا
اخبار سیاسی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو